|
روزهای سکوت
مدتهاست قلم به کناری گذاشته ام این کنار گذاشتن نه به اختیار که جبر روزمر گی بود که همیشه از آن گریزانم ، وقتی دیگر نمی نویسی حوادث و اتفاقات همچون قطاری جلوی چشمانت حرکت می کند و از تو دور می شود اما می بینی قطار رفته و فقط از آن تصویری در ذهنت مانده است یاد قلمت می افتی اما هر روز که نمی نویسی انگار قلم هم با تو بیگانه می شود و سخت می شود که با تو همصدا شود حال قلمم را بعد از مدتها برداشته ام دنبال آن شیخی میگردم که به دنبال انسان بود می خواهم چراغش را وام گیرم گم شده ای دارم در این سرزمین پهناور یادتان هست 3000 میلیارد دلار گمشده را؟ بله همان اختلاس بزرگ را می گویم همان قصه معروف و تکراری ای که هر از گاهی برایمان تعریف می کنند، می گویم قصه نه از باب واقعیت نداشتنش تنها از این جهت که با شنیدنش همه شوکه می شویم و یک روز همه مدعی می شوند خودشان سوپر من ماجرا هستند و آنان این افتضاح بزرگ اقتصادی را کشف کرده اند و روزی دیگر همه در پی ماست مالی کردنش هستند، اختلاس را با واژه "تخلف اقتصادی" غسلش می دهند و پاکش می کنند و لابد آخر قصه زندگی شیرین خواهد شد و نه خانی آمده و نه خانی رفته و می شود چیزی شبیه آن یک میلیارد دلارگمشده از حساب ذخیره ارزی که زمان انتخابات 88 نفهمیدیم چه شد و فراموشش کردیم یا می شود آن چند میلیارد سازمان تامین اجتماعی که لابد چون رقم آن نجومی نبوده زیاد قصه را آب و تاب ندادند و فراموش کردیم ، آری در سرزمین من پول نفت را صدقه ای به ملت می دهند و بی خیال 3000 میلیارد و یک میلیارد و میلیاردها پولی که بی سر و صدا در این مملکت جا به جا میشود هستند، گم شده ام دزدان این مملکت نیستند، نه! من را چه به این بزرگان ! چند ماه است دنیا بر طبل جنگ می کوبد عده ای شیک و سرخوش در اروپا نشسته اند و از مبهم بودن فعالیت هسته ای ایرانم می گویند و به راحتی گذاشتن آب بر روی میز، گزینه جنگ را روی میز گذاردند، عده ای در داخل عربده می کشند و یقه چاک می دهند و خط و نشان می کشند و چشمشان را می بندند و دهان باز می کنند و جنگ هشت ساله را فراموش می کنند، در سازمان ملل دنیا را به مبارزه می طلبند حساب کهنه پاک می کنند و دنبال غنایم از جنگ جهانی اول و دوم هستند، از دروغ بودن 11سپتامبر می گویند و از دروغ بودن هلوکاست(و کاش یکبار سخنان رئیس جمهور لبنان در سازمان ملل را مرور کنیم در عین حال که خواستار تشکیل کشور فلسطینی می شود و از حق و حقوق مردم خود دفاع می کند حرف از حذف اسرائیل و غیره نمی گوید در عوض اوست که به جای ما در سازمان ملل از شورای انتقالی لیبی می خواهد در مورد سرنوشت امام موسی صدر تحقیق کنند) وعده ای در ردای روشنفکری هنوز سر این بحث می کنند که آیا در صورت حمله به کشورمان باید وحدت کنند و یا بی طرف بمانند(دلم برای وطنم با اینچنین روشنفکرانی می سوزد) و در این میان ما مردمی که زیر بار فشار اقتصادی و امنیتی(وزارت اطلاعاتی که بعد از انتخابات 88 نقاب برداشته و تعداد دفعاتی که من اسم میر حسین بر زبان آورده ام می داند و لابد دیگر وقت ندارند به مسائل جزئی برسند که مثلا خاوری رئیس بزرگترین بانک اسلامی تابعیت دوگانه ایرانی-کانادایی داشته ) گوش به اخبار دنیا داریم که مبادا بازی سیاستمداران وطنمان را ، زندگی هایمان را به یکباره ویرانه کند، که مبادا امروز و فردای تهدید اسرائیل برای حمله به ایران عملی شود، در اخبار از صدای انفجار مهیب در تهران می خوانیم و پایگاهی که یکباره منفجر شده است از دانشمند ایرانی ای که ترور می شود و ما فقط یک دو سه چهار ... ما فقط می شماریم آقای وزیر اطلاعات که شاخ و شانه ات برای مردم خودمان است دارند یکی یکی دانشمندان ایران را جوانان ایران را می کشند شما را آیا وجدانی هست؟ چراغ شیخ به کارم نمی آید باید از خود شیخ بپرسم این چه غرور ملی ای هست که وقتی دنیا تحریممان کند و بر علیه مان باشد حفظ می شود؟ جنگ چه منفعتی برای کشورم دارد که اینچنین ما بر طبل جنگ می کوبیم؟ راستی یادتان هست ندا آقا سلطان را؟ سهراب اعرابی ، روح الامینی ، اشکان سهرابی، امیر جوادی فر، محرم چگینی، محمد کامرانی، علی حسن پور، علی موسوی و ...؟من هنوز دلیل کشته شدنشان را نمی دانم من هنوز دلیل زندانی بودن زید آبادی و تاجزاده و نسرین ستوده و عبدالله مومنی و صد ها نام دیگر را نمی دانم من هنوز نمی دانم چرا میر حسین و رهنورد و کروبی ای که پا به پای ما همراه اعتراض ها بودند حال در حصر هستند و ما فقط در بند بودنشان را به نظاره نشسته ایم من هنوز دلیل سکوت خودم را نمی دانم من همچنان خودم را سبز می دانم اما مگر نه اینکه یک سبز امیدش را به آینده از دست نمی دهد اما من دارم از این وضع جامعه ناامید می شوم از بی تفاوتی هایمان نا امید می شوم از اینکه یک تفکر منحط بر کشورم حکومت می کند صدای کشور و مردمم شده است در داخل کوچکترین مخالفتی را بر نمی تابد و در خارج عوض همه ملت حرف می زند حرف که نه عربده می کشد گردن کلفت کرده و همه را به جنگ می خواند تهدید می کند، ناامید می شوم! آقای حکومت اسلامی ما انرژی هسته ای را به هر قیمتی نمی خواهیم ما خواهان جنگ نیستیم در این آشفته بازار زندگی بسیارند گم شدگانی که نبودنشان پای روزهایمان را لنگ خواهد کرد اما من گم شده ای دارم که نبودش ذره ذره انسان بودنمان را ویران می کند گم شده ام اخلاق است اخلاقی که دیگر آنچنان عرصه را برایش تنگ کرده ایم که از میانمان رخت بربسته، کاری به فلان رئیس و رئیس جمهور و حکومتی و دولتی ندارم روی سخنم به خودمان است خود مردمی که شهروندان یک سرزمین هستیم اما کوچکترین گذشتی نسبت به هم نداریم، خانواده ای نیازمند را زیر پل در سوز و سرما میبینیم و ماکزیمم واکنشمان نگریستنمان است، نگوییم خانه از پای بست ویران است ما هر کداممان آجر راستی باشیم برای وجدان خودمان، با کج بودن ما در بنیادی کج آن آرامش را از خودمان خواهیم گرفت وقتی خودم کج شده ام چه جای خرده گرفتن به حکومت و دولت؟ چه جای ناله که آی فلان رئیس و فلان شخص اینچنین با من رفتار کرد در حالی که خود نیز به قواعد بازی پایبند نبوده ام و درست عمل نکرده ام! اخلاق اخلاق اخلاق، گم شده ام اخلاق است هر کداممان نور چراغ شیخ باشیم و این سیاهی ها را جبران کنیم مهم نیست فردا با من بی اخلاقی کنند مهم آنست من وجدان راحتی داشته باشم که لااقل من درست رفتار کردم لااقل من به انسان بودن خود احترام گذاشتم آرامشی بالاتر از این نیست که این خود از خود راضی باشد. حرف هایم نصیحت گونه شد مخاطبم خودم هستم تا هر لحظه خود را مواخذه کنم بابت حرفهایی که با قلم ماندگارش کرده ام اما در رفتارم فراموش کرده ام. |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 23:34 "در حکومت امیر مختار اهانت به زنان جرم است"
"در حکومت امیر مختار اهانت به زنان جرم است" این سخن را هفته پیش همه نشستیم بر سر سریال مختار و گوش دادیم و آخر هفته اش فاجعه ای را به تماشا نشستیم بسیار گفته اند و نوشته اند از "هاله سحابی" و روایت هایی از آخرین نفس هایش ، دختر مردی بود که عزت ایران و ایرانی بود مادر سه فرزند جوان ایرانی، زنی که برای ایرانش آرام و قرار نداشت، نمی خواهم گفته ها را دوباره باز گویم تا فقط عده ای باور کنند و عده ای سریعا کتمان کنند ، در بین خبرها شنیدم که رسانه های داخلی گفتند هاله سحابی سابقه بیماری قلبی داشته و قلب هاله دوری پدر را طاقت نیاورده و در همان روز تشییع جنازه قلبش می ایستد و باور کردنیست قلب مهربان هاله که عمری همراه پدر بود و شب قبلش تا صبح بیدار بوده و بر بالین بی جان پدر قرآن خوانده و نگهبان پدر بوده تا مبادا گروهی که یک جنازه و یک تشییع جنازه را خطری برای امنیت ملی می دانند شبانه و غریبانه دفنش نکنند،از بی قراری بایستد، اما می خواهم ادامه اش را من برایتان بگویم هاله مادری پنجاه و چهار ساله که بیماری قلبی داشت و از فشار بالای خون و قند رنج می برد بیشتر از یازده ماه در زندان جمهوری اسلامی ایران بدون حتی یک روز مرخصی در زندان بود ، هاله بیماری قلبی داشت و در مراسم ختم پدرش که همه چیز به خواسته حکومت پیش رفته بود به پدرش توهین شد، در مراسم ختم خندیدند ، صد متر بیشتر حق تشییع جنازه را نداشتند و در همان صد متر به هاله توهین کردند عکس پدر در دست داشت نه اصلا من باور می کنم که کسی از دست او عکسی را به زور نکشید اما عکس پدر را جلو چشمانش پاره کردند به هاله توهین کردند "اهانت به زنان جرم است؟در کدام حکومت؟" بی اختیار یاد سخن خود مهندس عزت الله سحابی می افتم"من به عنوان یک فرد مذهبی که اخلاق را ستون فقرات و هدف اصلی مذهب میدانم و پیامبرمان هم برای تعالی اخلاق مبعوث شده است (انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق) شرمام میآید در زمانهای زندگی میکنم که به نام خدا و دین، دختران و پسران و زنان و مردان این جامعه را به جرم حقگویی و حقخواهی زیر شدیدترین فشارهای جسمی و روحی میگیرند، وقیحانهترین کلمات را برای بانوان به کار میبرند"آقای مهندس آنروز تنت از درد ها آرام گرفت اما با غمی بزرگ بدرقه ات کردیم دخترت را در آغوش کشیدی اما با روحی رنجور از جفایی که بر دخترت رفت از آنچه مقابل چشمان همه اتفاق افتاد ، قلب دخترت دیگر تحمل آنهمه توهین را نداشت و ایستاد! خطابم به حکومت جمهوری اسلامی ایرانم است حکومتی که دم از علی و اسلام و خدا می زند ، در ملک تحت حاکمیتت قلب یک زن تاب توهین را نیاورد و ایستاد یک زن که بیماری قلبی داشت یازده ماه بود که بدون مرخصی زندانی بود ، آری قلبش ایستاده بود اما نمی دانم دلیل ترس حکومت و دفن شبانه برای چه بود ؟ صد البته تنها این یک زن نبود و نیست که با وجود بیماری در زندان های سرزمینم اسیرند زندانهایی پر از مادران و پدران و جوانانی که تنی رنجور و بیمار دارند و یا رنجور و بیمار گشته اند از ماه ها و سال ها زندانی بودن بدون مرخصی ، جفایی که به ناروا برایمان عادی اش کرده اند، رفتن هاله تلنگری بود به همه ما که دچار زندگی شده ایم ! وقتی مدتها قلم به اختیار خود در دست نمی گیری کلی حرف های تلنبار شده داری که هر روز در دل می نویسیشان هر روز دل نوشته ها یت را مرور می کنی و با خود قرار می گذاری از فردا خواهی نوشت ، می نویسم چون گذشته ای که تنها همین یک قلم را داشتم و همین یه دل خوشی را یک هفته ای از جفایی که به هاله شد گذشته اما دلم آرام نمی گیرد از اینهمه سکوتی که همه ما را فرا گرفته ، مینویسم تا قلمم فریاد زدن فراموشش نشود |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 و ساعت 0:17 آگاهی تا آگاهی
می روم به روزهای "نبودن" ، کم داشتن یک "وجود" ، نیستن ، نبودن و سکوت، از صبح تا شب بودن با خود و افکارت ، هر روز صبح باید بیدار شوی ، فرصت این سو و آن سو شدن در جایت نیست زود باش تا برسی ، برسی به جایی که عقربه های ساعت لحظه ای درنگ ندارند ، می روی و تو هم همراه همان عقربه ها درنگی نداری ، نه فرصت برگشتن و نگاهی به گذشته داری و نه ماندن در لحظه ، فقط بی توجه باش و ادامه بده ، فردا و فردا و فردا خیلی زود خواهند رسید و تو فقط روزهایت در گذشتن ، گذشته اند ، اسمش زندگیست ، تا اسمش را بدانی می گویند تلخ است و سراسر رنج اما وقتی می پرسم چیست ؟پاسخی جز همین روزهایی که برایم تحویل می دهی نیست ، می گویند قطار زندگی را توقفی نیست می گویند در اینجا که ما هستیم کسی منتظر کسی نیست و من به حکم عقل عاقلان باید سوار بر این چهار پای بی توجه می شدم تا جا نمانم تا فراموش نشوم تا باشم برای کسانی که بودنت را فرقی به حالشان نیست کسانی که هر روز به رسم عادت سلامت می کنند جویای حالت هستند و رسم عادت بودنت نگاهیست که تا عمق وجودت را لو می دهد ، گفتگویی نیست نگاهت خداحافظی ای آسان و کوتاه است ، می گویند تا بوده همین بوده ، می گویند تو هم چون همه ، ناگزیر به پیاده شدن هستی نگران اشک ها و آه ها نباش آنها را به حال خود بگذار تا دمی حتی اگر به خاطر تو دل سبک کنند شاید دقایقی آرامش را تجربه کنند و با همان دقایق بتوانند ادامه دهند این قمار بی برنده را ... مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ... از روزهای نداشتن و نبودن باید گذر کرد، می روم به جا و مکانی که خدایش تنها او باشد و گناهش تنها تو ، داشتن او و تو همان آرامشی است که می توانم در دلم وسعت آسمان آبی را بگنجانم
مدتی بود فرصت نوشتن نداشتم و خراب کردن چندین باره کنج خلوتم بهانه دو چندانی برای غیبت طولانی ام شد ، دوباره از نو خواهم نوشت در خانه ای نو ، از همه روزهایی که با نبودن ها به امید بودن ها می گذرانیم، به امید بهاری سبز و زیبا و سربلندی و آزادی ایران و ایرانی روزهایمان را با آگاهی نو کنیم ، آگاهی را پایان و وضعیت جامعه را رهایی بی معنا است، پس کنار هم باشیم و با آگاهی تا آگاهی سرزمینمان را زیبا کنیم |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در جمعه پنجم فروردین 1390 و ساعت 1:50 دیروز امروز و فردا
جناب آقای یامین پور حجکم مقبول، این نوشته مختص شماست نمی خواهم از شما خواهش کنم تا انتها بخوانید ، مختارید ، فقط می نویسم تا لرزه بر وجودتان باشم ، می نویسم تا بدانید شمایی که چند روزیست که از سرزمین وحی آمده اید چه آسان خدایی کرده اید ، می نویسم تا بدانید اقرار من به زبان به اینکه تنها الله خدای یکتای من است کافیست تا زبان شمایی که یکی هستی چون من کوتاه باشد از همه تهمت ها و توهین ها ، اعتقاد من به خدا، به امام و به هر کس دیگر چیزی نیست که به حکم عقل کوتاه بین دیگری از بین برود ، جناب یامین پور جز همین کلمات که اندیشه ام را فریاد می زند چیز دیگری در دست ندارم بترسید تنها از یک "من"ی که فردایی که جنابعالی و من به آن معتقدیم بازخواست خواهید شد این نوشته مختص گردانندگان دیروز امروز و فردایی است که محض ظاهر سازی هم که شده، قرار بود موافق و مخالفی در آن پای صحبت بنشیند که انگار به زعم آقایان در جامعه امروز مخالف وجود خارجی ندارد، بشنوید، من دختری ایرانی که به میر حسین موسوی رای داده ام هنوز بعد از گذشت نوزده ماه از انتخابات نه تنها از رای خود پشیمان نشده ام بلکه بیشتر و بیشتر به رایی که داده ام افتخار می کنم، من دختری ایرانی و شهرستانی هستم که به دینم، به ایمانم، به اعتقاداتم و به اندیشه ام باور راسخ دارم، من مخالف سیاست های فعلی هستم و اگر واژه مخالف را بر نمی تابید بخوانید منتقد ، یا هر چیزی که به مزاقتان خوش می آید. آقای ضرغامی ، سازمانی که تنها با یک رای منسوبش شده ای ، سازمانی که با سرمایه و پول ملت، تحت سلطه خویش در آورده ای ، دیروز و امروز و فردایی راه انداخته ای و یکه تازی می کنی، در بیست و سی تکلیف دیکته می کنی، اربده می کشی و رجز می خوانی و حریف میدان می طلبی، دروغ پشت دروغ آسمان را به ریسمان می بافی و حکم صادر می کنی ،لقلقه هر روزتان شده است "سران فتنه مرز بندی نکردند " اندکی آرام بگیرید تا گرد و غباری که راه انداخته اید فرو نشیند و چشمانتان باز شود تا ببینید همه آنها که فریب خورده می خوانید و به میدان می طلبیدشان را در طول این یک سال و نیم "سرکوب " کرده اید ، همه آنها که سران فتنه و خواص و چه و چه می خوانید یا در زندانند و یا در حبس خانگی ، هیچ صدای مخالفی را بر نمی تابید و سرتان به افسانه های خود ساخته تان مشغول است نوشتم "من"، این "من" می تواند هر ایرانی سبز همچون من باشد حتی اگر این "من" محدود به یک نفر من شود باز یک نفری هستم که از رای خود پشیمان نیستم و همانقدری که شما از فریب نخوردن خود اطمینان دارید من نیز حق دارم خود را فریب خورده ندانم. "من لازم می دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم ، برهویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد. بنده و دوستان عزیزم که امروز بسیاری از آنها در زندانها محبوس هستند پای بندان سرسخت استقلال کشور هستیم و از اینکه بازار اسلامی ما تبدیل به یک بازار مکاره برای کالاهای بیگانه شده است رنج می بریم. ما به شدت با فساد موجود که ناشی از سیاستهای سوء و عدم تدبیر است مخالفیم. ما می گوئیم نهاد بزرگ و تاثیر گذاری چون سپاه اگر هر روز چرتکه بیاندازد که قیمت سهام چقدر بالا و پائین رفته نمی تواند از کشور و منافع ملی آن دفاع نماید؛ هم خود به فساد کشیده می شود و هم کشور را به فساد می کشاند . ما می گوئیم و حاضریم در مباحثات نشان دهیم که امروز منافع و حقوق مستضعفان و کارگران و کارمندان و سایر اقشار ملت در یک فساد بزرگ در حال غرق شدن است . جنبش سبز مخالف دروغ است و آنرا آفتی خانمان برانداز برای کشور می داند و از اینرو دروغ های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آنرا خطری بزرگ برای کشور می دانیم. ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید که بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند. ما سرک کشیدن به زندگی خصوصی مردم، تفتیش عقاید، تجسس، بستن روزنامه ها و محدود کردن رسانه ها را مخالف دین مترقی و رهایی بخش خود و مخالف قانون اساسی برآمده از این دین می دانیم. ما ضایع کردن یک ریال از بیت المال را در جهت اهداف باندی و جناحی حرام می دانیم و می گوئیم که سند چشم انداز ملی بیست ساله که به تایید همه ارکان نظام رسیده است امروز به یک ورق پاره بی ارزش تبدیل شده است. ما هشدار می دهیم که رقیبان بزرگی در منطقه با رشدهای اقتصادی دو رقمی در حال ظهور هستند و روز به روز قوی تر می شوند . درحالیکه ما متاسفانه از دادن یک بودجه سالانه و نگهداشتن حسابهای ذخیره ارزی و امانت در سپرده های مردم و پاسخگویی در مقابل دیوان محاسبات عمومی و مجلس شورای اسلامی عاجز هستیم . ما نه آمریکایی هستیم و نه انگلیسی . تا حال نه کارت تبریکی برای روسای کشورهای بزرگ فرستاده ایم و نه امید یاری آنها را داریم و می دانیم با اصالت قدرت در روابط بین اللمل هر کشور به دنبال منافع ملی خود است و ما بیزار از کسانی هستیم که بر عرف و اعتقادات دینی و ملی ملت خود احترام نمی گذارند . و مضحک است که بما تهمت اهانت به قرآن ، عاشورای امام حسین یا پاره کردن عکس حضرت امام قدس سره زده شود . مسلما حرمت شکنی اگر در روز عاشورا صورت گرفته باشد مورد تایید ما نیست، اما بدترین نوع حرمت شکنی را کشتن بندگان بیگناه و عزادار در روز عاشورا و در ماههای حرام می دانیم ." "ما راه سبز را طوری باید تعریف و معرفی کنیم که همه ی هفتاد ملیون جمعیت کشور حتی مخالفان ما را در بربگیرد."
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه دوازدهم دی 1389 و ساعت 23:6 روزهای سکوت...
این روزها چقدر درد دارد، درد ، درد ، درد...درد دارم درد آب ، تشنه ام، درد دارم ، درد تنهایی و نامردمی ها، درد نا جوانمردی ها درد بی انصافی ها ... اندکی جملاتم را همراهی کنید بر آشفته نگویید قرآن بر سر نیزه کرده ام نه! من خود آیه روشن خدایم هستم که نیزه هایتان را به سویم نشانه رفته اید ، ایمانم را احتیاج به فریادی نیست ! من تشنه اندکی اخلاق هستم در این وادی سراسر یخ زده ، من به ستوه آمده ام از این نامردمی هایی که در مقابل چشم هایمان اتفاق می افتد ، به تنگ آمده ام از این سرزمینی که در سیطره ظلم است ، شکوه دارم از خداپرستانی که خدا را در بازی دنیا یار خود کرده اند و ما را در اندیشه جهنمی شان می سوزانند، درد دارم ، داغم از اینهمه بی حرمتی ها که حریم ادب را دریده ، خدایا چشم باز کن و ببین رنج انسان را ، محنت انسان را در زمینی که تو خدایش نیستی، از خداییت تنها همین یک کلمه باقیست آنهم ارزانیه فهم جاهلانی که تو را نمی دانند ، تو را نمی فهمند. شمایان حق و "من"باطل، شمایان فرستاده و دست نشانده منزه خداوند و "من" انسانی رانده شده از درگاه خداوند ، شما در طریق حق باشید و تنها و تنها و تنها دروغ نگویید جندالله مسئولیت حملات انتحاری چابهار را بر عهده گرفتمی گویند بهای آزادی به بلندای پاییز است ، من می گویم بهای آزادی به بلندای قد کشیدن اندیشه های تک تک ماست ، منتظر سر آمدن پاییز و زمستان به سکوت ننشینیم که قرار بر معجزه ای نیست
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 22:52 داروگ!
اینجا برایم حکم کاغذ هایی را دارد که مدتها سرانجامشان مچاله شدن به دست خودم بود و اکنون مچاله شدن توسط دیگران! بی کینه خواهم نوشت ، خواهم نوشت تا زمانی که اندیشه هایمان تاب تحمل همدیگر را داشته باشد، خواهم نوشت تا زمانی که شوری برای زندگی دارم!
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه هفتم آذر 1389 و ساعت 23:33 زندگی هایی که از آن ماست
در روزگار سراسر واقعیت نفس می کشم و آمده ام چندی سر در خیال قصه فرو برم . آمده ام قصه بگویم تا بلکه اینبار به جای چشمانم پلک هایم سنگینی کنند ، آنقدر سنگین که بی هیچ رویایی در سکوت آرام قصه بخوابم ، دلم می خواهد سالها بخوابم. قصه می گویم قصه از مردمانی نا شناخته ، روزگاری که نه دیگر هیچ زنی برای سیر کردن شکمش طعم تلخ اجبار را بر تن و روحش جاری سازد و نه هیچ مردی از سر لذتی کثیف تمام واژه اخلاق را سر تا پا لجن مال کند، بلکه روح انسانی شایسته زن و مرد حاکم بر رابطه این دو باشد ، روزگاری که دختر و پسر با چشمانی آگاه و بینا عقیده و علاقه هم ببینند و از زیبایی های عشق و اندیشه هم لذت ببرند، زن و مرد به همدیگر به مثابه انسان بنگرند و لذت و آرامش را در هنگام مستی نخواهند! قصه ام را کوتاه می کنم ، رابطه دو روح انسانی به بند و لایحه محدود نمی شود ، حقی که به زور ارزانیت دانند ارزشی نخواهد داشت ،اگر این حق به حکم همان اندیشه انسانی حق است ارزانی روحی که همسر و همراهم خواهد بود چه در قانون این حق را از آن او بدانند و چه ندانند ! جنجال های این روزها تمامی ندارد، کلاف سر در گمی شده است که روز به روز هم بر آن می افزایند تا بلکه به جبر روزگار فراموش کنیم چه بر سرمان آوردند، اندوه مردمی که فقط به جرم اعتراض کشته شدند هنوز تسکین نیافته که هر روز بیشتر و بیشتر مردمانمان را در مقابل هم دشمن می کنند و هیزم بر روی هیزم تلنبار می کنند ، غم زندانی هایی که بی حساب اسیر ظلم شده اند و خانواده هایی که دیگر شاد بودن را فراموش کرده اند، گرانی و بیکاری هم لابد باید نمک بر روی اینهمه زخم باشد و در همه این روزهای پر درد جنجال هایی که باید باشد تا مجلسیان خدایی نکرده احساس بی کفایتی نکنند ، بنشینند و حد و حدود زندگی هایمان را مشخص کنند و همه را به پای دین و اسلام توجیهش کنند و این وسط خود انسان بودن خودشان را نیز فراموش کنند! در روزگاری هستیم که رای هایمان را نادیده میگیرند ، هنگامه ایست که قانون و کشور به رای و نظر ما نمی گردد پس زندگی هایمان را از آن خود بدانیم و خود داور حق ماجرا باشیم ، قصه ها وقتی زیبا هستند که رنگ واقعیت داشته باشند و تحقق این قصه واقعیت زندگی هایمان را سرشار از زیبایی خواهد کرد. |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 6:3 "27 نفر انسان بی گناه را کشتند"
چند روز قلمم خشکیده ، حرفام تموم شده ، نه تموم نشده اما حرفام کم آوردن از اینهمه نا مردمی ها! هوا چقدر گرمه ، امسال تابستون اصلا قابل مقایسه با سال های قبل نیست گرم نیست داغه داغه! اما خب مهم نیست تو زیر کولر نشستی به لطف دولت خیلی مهرورز هم بیکار بیکار هستی تا مبادا ظهر تو اون داغی بیرون باشی! تا مبادا پول اضافی داشته باشی برای خریدن حتی شرقی که تیتر اولش خبر از عدم برگزاریه آزمون تافل میده و صفحه هاش هم پر از آگهی های تور های سیاحتی به خارج از کشور در فلان ساحل با فلان کشتی! حواسم پرت شد چی نوشتم، آهان داشتم از لم دادن زیر خنکیه کولر می گفتم ، برات فرقی نداره امروز جمعه هستش چون تو چن وقته همه روزهات تعطیله ! خب مهم نیست مملکت هم چند روز بود بی خود و بی جهت! نه ببخشید با خوش تدبیریه آقای دولت برای صرفه جوییه انرژی تعطیل بود و هیچ آبی از روی آب تکون هم نخورد، آها ببخشید من امروز حواسم کجاست ؟ آب از آب تکان نخورد اما نزدیک صد نفر از هموطنان بی توجهمان در این سه روز تعطیلی بر اثر سوانح رانندگی جان خود را از دست دادند !"نکنه اینم می خوای بندازی گردن دولت؟خب اون قضا و قدر هستش اگه مملکت تعطیل هم نمی بود اونا کشته می شدند" نه! گفتم بی توجه ! مطمئنا تقصیر خودشون بوده!داشتم می گفتم از سر بیکاری تلویزیون رو روشن می کنی ،خبر 14! "بیش از 300تن از هموطنانمان در زاهدان به علت بمب گذاری در مسجد کشته و زخمی شدند ، 27نفر در دم جان خودشون رو از دست دادند"، یکی تسلیت گفت و یکی دیگه یه هفته در زاهدان عزای عمومی اعلام کرد، همین! بازم اختلاف شیعه و سنی بازم گروهک ریگی خدا نشناس یا دیگر گونه خدا شناس!آخه شنیدم می گفت به خاطر رفتن به بهشته که اون کارها رو انجام میده ! به خاطر اسلام! بلافاصله بعد خبر مفسر از شهرام امیری میگه از بی آبرویی سازمان سیا میگه از اینکه باید یه کاری میکردن تا اون خفت جبران شه ، به خودم میگم قرار بود امریکا هیچ غلطی نتونه بکنه الان کوچکترین اتفاق کشور داره ربط داده میشه به اون آمریکای شیطان بزرگ، این شیطان اونقدر برامون بزرگ شده که به فاصله چند روز قادره برای حفظ آبروش یه همچین عملیاتی رو انجام بده!!! ، من چه امنیتی تو کشورم دارم ، کشورمن که ادعاش گوش حاکمانشو کر کرده فقط کافیه آمریکا اراده کنه تا هر غلطی که دلش خواست تو کشور بکنه! "آروم چه خبرته؟ همه خوابن !سر ظهره" ببخشید حواسم نبود الکی شلوغش کردم حواسم پرت شد به گلی که جلوی آقای مفسر خبر بود چرت گفتم وگرنه کیه که ندونه خون 27نفر فدای جمهوری اسلامی! فدای ولایت فقیه!ببخشید ولایت مطلقه فقیه! خب گل ها که ربطی به حادثه نداشته !خیر نمی شد که یه امروز رو نمی ذاشتن ! جشن ولادت امام حسین بود !اونایی هم که کشته شدن برای این جشن رفته بودن مسجد! یاد ندای 30 خرداد افتادم! حواست کجاست ندای 30 خرداد مردم زاهدان رو می گم که چه شاد و خوشحال از رهبر و نظام و دولت و چه و که داشتن تشکر می کردند که با اعدام عبدالمالک ریگی آرامش رو به شهرشون برگردونده!الان اون ندا کجاست ؟ حتما اون هم تا حالا از پا در اومده و نقش بر زمین شده! با همین فکرا ساعت شده 20:30، اینبار هم نوبت آه و اشک مادرا و پدرا هست ، تو حتی یه لحظه هم جای اونا نیستی تا بفهمی چرا دارن میگن "خونی که در رگ ..." تو اونقدر گیج شدی که نمی تونی بفهمی چرا مادری داره میگه شهادت بچش! تنها پسرش براش افتخاره، چقدر این حرفا سنگینه! داری به این فکر میکنی نکنه آه این مادرا کاری نکنه؟ نه هیچ اتفاقی نیافتاده نه پیام تسلیتی نه محکوم کردنی !آخه اتفاقی نیافتاده فقط چند نفر از هم وطنانمان در یک حادثه تروریستی جان خود را از دست دادند نه فتنه ای بوده و نه فتنه گری که سنسور آقایان تنها به این تنها یک کلمه ، به این تنها خطری که موقعیتشونو تهدید کنه حساسه! حرفام هیچ نظمی ندارن چون ذهنم آشفته هستش داغ داغ شدم نه از گرمیه هوا که از سردیه اطرافم ! این نوشته هیچ کس هیچ کس رو مخاطب ندونسته ! اما هر کس گوشی برای شنیدن و فهمیدن داره گوششو بیاره جلو تا خیلی آروم که کسی از خواب نپره بگم:"27 نفر انسان بی گناه فقط به خاطر کینه ها و بی مسئولیتی ها جان خود را از دست دادند"
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 و ساعت 1:55 شب آرزوها!
شب است و تاریک ! همه جا در یک سکوت آرام فرو رفته ، همین چند ساعت پیش بود که وسط اتاق پر بود از حجم حرف هایمان ، حجم رفتن ها و آمدن هایمان ، اکنون خلوت است و من تنها هستم در این دنیای خالی !نمی دانم امشب دنبال چه هستم ، فقط این را می دانم که امشب باید فرقی با همه شب های دیگر داشته باشد ، گوش می سپارم به هوای خالی ، چشم می گشایم به سیاهی اطراف تا نشانی پیدا کنم و نشانه ای ، امشب باید فرق داشته باشد با همه سیصد و چند شب دیگر ، اما بی فایده است صدا فقط صدای سکوت و سکون است و سیاهی فقط سیاهیه رنگ قلمم که روی سفیدیه کاغذ خودنمایی می کند! پنجره اتاق باز است و هر از گاهی نسیمی تا انتهای دلم را خنک می کند ، امشب شب آرزو هاست ، ذهنم را واکاوی می کنم ،سراغ دست نا یافتنی ترین آرزوهایم می روم تا امشب در این سیاهیه آسمان مرورش کنم ، چیزی پیدا نمی کنم! شب آرزو هاست و من آرزویی ندارم اما در این لحظه سرشار از خواستنم ، سرشار از خواستن های بزرگ که هیچکدام را نسبتی با آرزویی که فقط بشود در دل پروراند نیست ، امشب می شود تا صبح در سیاهیه آسمان خیره شد و منتظر چشمک هر از گاه ستاره ها ماند تا ثابت کنند که تو "هستی" ! امشب هیچ فرقی با دیگر شب ها ندارد این تو هستی که سرشار از خواستن های بزرگ و سرشار از امید به رسیدنشان خواب با چشمانت بیگانه شده! امشبت را به تماشای ستارگان احیا کن! در این یک سال به اندازه تمام سال های زندگیم قلمم از تلخی ها نوشته ، شاید قلمم سیاه بوده اما همه نوشتنم با ایمان به روزهای سپیدی بوده که از پس این سیاهی ها به انتظارمان نشسته ، بعد از یک سال در سالروز بیداریمان لبریز از ایمان به راهی که ما را در آرمان هایمان استوار تر کرده و در کنار هم قرار داده هستیم ، همه رنجوریم و روزهای پیش رو نوید پایان رنج ها را ندارد اما می شود به با هم بودن هایمان دل خوش بود ، ما با هر صدای به هم خوردن برگ ها به یاد همهمه سکوت سبزمان می افتیم ، با هر آب روانی یاد جاری شدن سیل جمعیت به خیابانها برایمان زنده میشود و هر بادی که به صورتمان می خورد یاد بهت بعد از انتخاب سبزمان تازه میشود ،آری هر لحظه با هر اتفاقی همه این یک سال برایمان مرور میشود و فراموش کردنی در کار نیست ،یقین دارم که باور سبز تک تک ما زنده است و خواسته سبزمان هیچ سیاهی ای را بر نمی تابد!
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389 و ساعت 3:15 برای مردم فلسطین!
می نویسم برای انسان های ندیده و ناشناخته ، می نویسم برای کودکانی که هر از گاهی دیدن تصاویر در خون غلتیده شان آه از نهادمان بلند می کند ، می نویسم برای کودکانی که تصویرشان همواره با کلمات صبر و استقامت عجین است ، می نویسم برای بچه هایی که احساس همدردی دارم و شرم از رویشان، می نویسم برای شمایی که ما را دوست خود می پندارید و من خجالت می کشم از دوستی خاله خرسه بودنمان ، می نویسم به یاد گریه های مادران فلسطینی،می نویسم به پاس ایستادگی های فرزندان فلسطینی مادر صبور فلسطینی چقدر از نزدیک احساست را فهمیدم آنزمانی که تو را در قامت مادران سرزمین خودم یافتم ، زنانی که این روزها باید سراغ عشق و زندگی هاشان را پشت میله های زندان بگیرند یا مرثیه گوی سنگ های سیاهی باشند که به پاس مادر بودنشان تقدیمشان می شود، مادر فلسطینی آه و شیونت چه رسا فقط از ظلم شکایت می کرد و آه مادران من از ظلمی که جامه تقوا پوشیده بود ، پسر قهرمان و دختر مقاوم فلسطینی شما را نیز آنزمانی که خودمان را در پهنای خیابان بی سلاح و رو در روی اسلحه یافتیم به یاد آوردم ، بازی تیر و کمان شما زیادی واقعی شده بود و ما به تاسی از مقاومت شما در آن لحظه تنها دستهایمان بود که نماد کمان شما و آزادیه هر دو مان بود و تنها خون و فریادمان بود که روان و رسا در جریان بود ، تو را فهمیدم آنزمان که از زمین و زمان به تنگ آمدی و جهان را به داد خواهی فرا خواندی ، تو را با تمام وجودم پیش خود یافتم آنزمانی که رهبرانمان با یک اندیشه مشترک زندگی هایمان را بازیچه اهداف خود کردند.اما نمی دانم تو نیز من را فهمیدی آنزمانی که دشمنم را هموطنم یافتم ؟ کودکان مظلوم غزه، شرم دارم از اسلامی که جلوتر از نام کشورمان بر کوس رسوایی مان می کوبد ، شرم دارم از نگاه های رنج دیده تان که اسیر و محصور جنایتکاران شده است ، شرم دارم از اینگونه انسان بودنمان و انسانیت را لجن مال کردنمان ، شرم دارم از کشورم که بقا و نفعش در جو ملتهب سرزمینتان تضمین می یابد ، آری دنیای غریبی شده است ، ترکیه سکولار و بلاد کفر تنها به حکم انسانیت و انسان بودنشان از جنایت اسرائیل به خشم آمدند و پژواک فریادتان شدند و ما هنوز منتظر فرا رسیدن روز و ساعتی که احتمالا اجازه خواهیم داشت بعد از نماز جمعه پر شکوه!! ناراحتی مان را نشان دهیم ! ایران من اسلامیت ، ایران من انقلابیست ، ایران من جمهوریست و ایران من در یک کلمه تنها به سخره گرفته است تمام جمهوریت و اسلامیت را، فردا اگر صدایم به تو رسید بدان آنی که بلند فریاد زد "ظلم و سیاهی رفتنیست"ما بودیم !
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در جمعه چهاردهم خرداد 1389 و ساعت 4:16 "پنج نفر را اعدام کردند"
"هر شب ستاره ای به زمین میکشند و این آسمان غمزده غرق ستاره هاست" نه قلمم را نای نوشتن هست و نه خودم توان گفتن دارم ، در میان تمام هیاهوی زندگی هایمان ، در میان تمام سر و صداهای شهر هامان ، پنج نفر در سپیده صبح ایستاده به زندگی طعنه زدند ، خبر از بد حجابی هامان بود و حجتی که دیگر تمام شده بود ،خبر از ضرب الاجلی که اراذل و اوباش گرفته بودند ، خبر از 6 سال و 7 سال حکم گرفتن ها بود و دو یا سه روز مرخصی آمدن و برگشتن، خبر از مجسمه های شهر بود که مشمول قانون حذف شده بودند ، خبر از یکه تازی های اندیشه های حقیر بود و پرده دری های رسانه خودی، خبر از بی خبری هامان بود که ناگاه تیتر زدند فرزاد کمانگر معلم کرد و چهار نفر دیگر اعدام شدند ، خبر مانند پتگی می ماند که بر سرت فرود می آید ، بهت سرا پای وجودت را می گیرد پنج نفر ، پنج انسان در یک سپیده صبح به دار آویخته شدند، بی اختیار عکس فرزاد کمانگر جلوی چشمانت می آید و حرف هایش را مرور می کنم " من معلمم ، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام" او یک معلم بود ، او نزدیک چهار سال در زندان بود و هر روز منتظر همین دیروز! لیلا !ادریس! فریاد! کاوه! ... گوش فرا دهید، می خواهم امروز کلاس دانش آموزان آن معلم غایب را معلمی کنم ، شما همه دانش آموز روح بزرگواری بودید که خود را محصل شما می دانست محصلی که زندگی هاتان را با تمامی وجودش می آموخت و خود زندگی می کرد ،بچه ها می خواهم از يک دوست، يک سنگ صبور، يک هم راز که مثل خودتان بيقرار ساعتهاي مدرسه بود سخن بگویم از کسی که اینبار خسته از ماندن ، فکر رفتن در سر می پروراند، امسال نگران هدیه هاتان بودید که چگونه به معلمتان خواهید رساند اما چه جای نگرانی که فرزاد با ارزشترین هدیه عمرش را امسال گرفت آزادیه فرزاد هدیه ای بود که حقارت قاتلانش را به رخ کشید و خود چه خوش از رسیدن به خدایش از رنج دیدن فقر و بی عدالتی ها و نا توان از اینکه نمی تواند کاری بکند رها شد ، بچه ها معلمتان خواسته بود که به جای اعدام اعضای بدنش را هدیه دهد تا لااقل رفتنش به چند نفر زندگی بخشد به گمان او ، هنوز می شد امید داشت به اندیشه های کوته ، اما کاش حاکمان اعدام ها بدانند که شاید بتوانند حکم به نتپیدن قلب آزادی خواهان بدهند اما نمی تواننداز جاری شدن اندیشه اش بر تن و جان ما جلوگیری کنند چون مدتهاست که فرزاد کمانگر اندیشه اش را به همه ما پیوند زده است و ما را زندگی بخشیده است ، درس آخر او ایستادگی بود حتی در لحظه مرگ! "کاوه" اگر دلتنگ پدر شدی بعد از این فرزاد را در کنارت نخواهی داشت بر بالای کوه برو و دلتنگی هایت را با باد در میان بگذار که کسی را یارای گرفتنش از تو نیست .باد همچون فرزاد آزاد است ."فریاد" تو اینبار به جای آنکه آسمان صاف و آفتابی بکشی مداد سفیدت را بردار و دل سیاه کسانی که دست و پای فرزاد را یخ کردند رنگ کن ، راستی یادت باشد یک خانه در آسمان برای فرزاد کنار بگذاری ، تو راست گفته بودی که همه مان در آسمان جا می شویم."لیلا" تو نیز خنده دخترکانی که دور دنیا کشیده بودی پاک کن ، "ادریس"اما تو معلم خوبی برای فرزاد نبودی ، تو غایب فصل بهار کلاس بودی و فرزاد به همراهی با تو در فصل بهار غیبتش را برای همیشه از کلاس آغاز کرد، ادریس تو نیز زیر نقاشی هایت بنویس که "ای کاش مرگ در کمین آزادگان نمی نشست" این روزها که مجسمه های شهر یکی یکی ربوده می شود،چه جای تعجب که فرزاد را نیز به جای تندیس آزادگی و ایستادگی ربودند .فرزاد کمانگر نزدیک به چهار سال در زندان بود شکنجه اش کردند به خاطر مذهب و قومیتش ، شکنجه اش کردند به خاطر اندیشه اش ،مطمئنا سپیده 19 اردیبهشت نوید بهشتی را برایش داشت که بی صبرانه منتظرش بود ، فرزاد آزاد و رها از رنج زیستن شد و باز ما ماندیم که تیتر بخوانیم و خود تیتر تکراری بزنیم که اینبار "؟ نفر را اعدام کردند "
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت 2:23 گر خزان است حال ما شاید/فکرت ما نگر که نیسان است
به دنبال خوشبختی هستم، سراغ کسی را می گیرم که آدرس دقیق خوشبختی را داشته باشد و یا شاه کلید آن را ، به دنبال خوشبختی هستم و روزهایم را یکی یکی ورق می زنم و آرام نمی گیرم ،در ذهنم طوفانی در گرفته و دلم آشوب است ، نه خانه ام نه شهرم و نه کشورم هیچکدام آنی نیست که آرامم کند ، می روم ، خیره در آسمان و چشم در چشم حجم خالی هوا به راه می افتم شاید این حس وحشتناک "در میان جمع بودن اما تنها بودن" را به باد بسپرم ، قدم هایم رفته رفته آهسته می شوند ، راه زیادی نیامده ام که از رمق نداشته ام شکوه کنم ، پاهایم سست می شود ، التماسشان می کنم تا کمی راه بیایند تا بلکه آرامم کنند ، دلم بیشتر از هوا ابریست و سیاه ، اردیبهشت ماه است اما هوا پاییز دلگیری را می ماند ، برگ های سبز مبهوت روی درختان به هم می خورند و همان صدای خش خش برگ های خزان پاییزی را برایم تداعی می کنند ، خسته ادامه می دهم باید خالی شوم از این حسی که دارم ، نوبت باران است که خود نمایی کند ،هیچوقت چتری نداشته ام که بر بالای سرم بگیرم ،سایه چتر های سیاه دیگران در سیاهی هر چه بیشتر اطرافم کمک می کند ، نمی ایستم تا باران را تماشا کنم ، بگذار آب نیسان برتن و جانم بریزد و خیس خیسم کند ، بارانی که در اردیبهشت ماه، ماهی که پاکی و راستی معنایش کرده اند نیسانش نام نهاده اند که برهان قاطع است ، بارانی که به باورمان روشنی اش به یک ماه محدود نیست اما این ماه به زمین نرسیده می ربایندش و پاک کننده گناهان می دانندش ، شاید باران تواند این افکار را از ذهنم بشوید و آرامم کند ،پاکم کند از افکار گندیده در ذهنم، برهان قاطع نباید آلوده زمین شود نباید به زمین برسد ، آب نیسان از سر و رویم میریزد و من دنبال برهان قاطع همچنان راهم را ادامه می دهم به دنبال جواب سوالهایم هستم ، به دنبال همه آنچه دیدنش در باورم نمی گنجد ، به دنبال راه گریزی از دنیای وارونه که نا آرامم کرده ... امروز باران از صبح یکریز باریده و من بیشتر نگران این بودم آیا این باران می تواند رد پاهای یک ساله را از بین ببرد؟ یا نکند صدای ما زیر غرش رعد و برگ باران گم شود؟ نگرانم ،رسیدن روزهای بهاری یعنی رفته رفته ساعت ها و دقایق روز کش خواهند آمد ،یعنی بی صبری هایمان کلافه مان خواهد کرد، یعنی باز قرار است تابستان شود ، روزهای طولانی وداغ در زندان وحشتناک است ، و این روزهای وحشتناک چه کشنده روح خواهند بود اگر در بیرون از زندان گمنامت بخوانند ، عده ای در انکار و دیگرانی در اثبات وجودت تلاش کنند ، اما تو همه این روزهای اثبات و انکار "هستی"در گوشه ای شاید با افکار گنگی در ذهنت ، "هستی " ات کابوس کسانیست که در انکارت می کوشند ، اما مرگ "هستی"ات را از خدایت خواستن من را در باتلاقی سرد فرو می برد ، خدایت را صدا می زنم التماسش می کنم ، ایمانم را فریاد می کنم ، منتظر پاسخی نیستم فقط خدای او"دلش را آرام و امیدوار کن ". نوشتم برای پسری بیست و چند ساله که نمی شناسم و نامش نمی دانم فقط همینقدری می دانم که همشهری شهر کوچک من است و این روزها فقط دهان به دهان در شهر همه جویای حالش می شوند و همه فقط این می دانند که جرمش سیاسیست و پچ پچ ها آرامتر که خانواده اش همچنان بی خبر از فرزندشان.نوشتم برای تاج زاده و قوچانی و بسیاری دیگر تا به یادشان بیاندازم روزهایمان دارند طولانی می شوند ، روزهایی که بیم آن دارم خستگی هایمان دلسردمان کنند و دلسردی هایمان بخواهند که فراموش کنیم همه نام ها و روزها را، ترس آن دارم سکوت این روزهای طولانی خون های بی گناه ریخته را بی ارزش کند ... بزن باران بهاران فصل خون است/ بزن باران که صحرا لاله گون است بزن باران که دین را دام کردند/شکار خلق و صید خام کردند بزن باران خدا بازیچه ای شد /که با آن کسب نام و ننگ کردند بزن باران به نام هر چه خوبیست/ به زیر آوار گاه پای کوبیست مزار تشنه جویباران پر از سنگ/ بزن باران که وقت لای روبیست بزن باران و شادی بخش جان را/بباران شوق و شیرین کن زمان را به بام غرقه در خون دیارم /به پا کن پرچم رنگین کمان را بزن باران که بیصبرند یاران /نمان خاموش !گریان شو! بباران! بزن باران که به چشمان یاران/ جهان تاریک و دریا واژگون است بزن باران بشوی آلودگی را /ز دامان بلند روزگاران |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 3:17 برای هم بازی کودکی هایم
قصه ما و شما از سال های دور شروع می شود از جمعه هایی که دور هم جمع می شدیم ، با چند سال اختلاف سن حرف همدیگر را خوب می فهمیدیم ، یادت هست بازی دزد و پلیس را؟راستی چرا ما همیشه دزد بودیم و شما همیشه پلیس؟اما یادم هست آنموقع هیچ شکایتی از این تقسیم بندی نداشتیم، روال بازی همیشه به گرفتار شدن دزدان بود و شکنجه هایی که می شدیم، هنوز که هنوز است طعم تلخ برگ های نعناع که لای نان خشک غذای ما زندانی ها بود از یادم نرفته زندانمان انباری تاریک خانه مادر بزرگ بود و شاید به وحشتناکی همین کهریزکی که الان برایمان ترسیم شده ، موقع بازی اتفاقی کوچک کافی بود تا سرو صدایمان مادرانمان را به وساطت بخواند تا بلکه آنان غائله را ختم کنند "شما دخترا چرا قاطی بازی پسرا میشید؟؟" همیشه اولین جمله ای بود که ما را به سکوت فرا می خواند "خجالت نمی کشین به ضعیف تر از خودتون زور میگین" این هم سهم شما بود ، و بعد یک سری نصیحت هایی که وادارمان می کرد که ما سراغ خاله بازی برویم و شما بساط گل کوچیک را علم کنید، یادت هست زیر لب برای همدیگر چه خط و نشان هایی می کشیدیم؟ این پلان آخر دعواهایمان بود و خوب یادم هست قرار نبود خط و نشان هایمان به یاد کسی بماند و همین که ما از خاله بازی و شما از گل کوچیک خسته می شدید همه چیز فراموشمان می شد و لبه حوض بود که ما را در دور خود جمع می کرد و بازی گل یا پوچ بود که از ته دل می خنداندمان ، یاد کلک هایی که می زدی به خیر! اما قرار بر اعتراضی نبود چون باز پای مادرانمان به میان می آمد و "جدایی" حاصل این وساطت خیر خواهانه شان می شد. غروب جمعه ها چه برایمان دلگیر بود وقتی مامان کیف به دست حکم به رفتن می داد،اما یادمان نمی رفت که برای جمعه دیگر نقشه ها را ردیف کنیم. کم کم زمان مدرسه فرا رسید و من و تو قرار بود جدا از هم به مدرسه برویم ، من باید موهایم را می پوشاندم اما تو همچین کاری نمی کردی ، ذوق و شوق مدرسه آنقدری بود که گلایه ای از مقنعه چانه دار نداشتم اما همیشه یادم هست در راه برگشت به خانه که با هم مسابقه می گذاشتیم من دیگر هیچوقت اول نمی شدم و چه زیبا تو دلداریم می دادی که تقصیر این مانتویی که پوشیدی هست و تنها این جمله تو کافی بود که من سر مست از پیروزی تو برایت هورا بکشم و از باخت خود شکایتی نکنم. یادم هست روزهایی که دیکته داشتیم آنقدر خوشحال بودم که معلم شک می کرد و از بالای سرم جم نمی خورد اما من هیچوقت نتوانستم به او بگویم که همه خوشحال بودنم به خاطر اجازه ای هست که به ما می دهی تا در این یک ساعت مقنعه هایمان را در بیاوریم و این نه بابت سنگینیه تکه پارچه ای بر سر ، بلکه به خاطر طعنه هایی بود که تو به من می زدی و مقنعه سر نکردنت را به رخم می کشیدی ، این تنها فرصتی بود که من نیز فخر سر باز (!) بودن را می توانستم به تو بدهم. اول ، دوم، سوم. آخر های سوم دبستان بودیم که برایمان جشن گرفتند اینبار هم چادر های گل گلی سرمان کردیم و کلی ذوق کردیم به خاطر جشنواره رنگی که ما درست وسط استادیوم فوتبال شهر راه انداخته بودیم ، یاد سوال بی جواب آنروزم می افتم که به هر کسی که رسیدم پرسیدم"پس چرا ما قبل از این هم مقنعه سر می کردیم؟" فردای آنروز انتقام گیرانه از جشن و عالی بودنش برایت گفتم تو حسودیت شد که "چرا برای تو همچین جشنی نگرفته اند؟" تنها جوابم این بود که چه خوب! الان در سوال جواب نداشته با هم برابر شدیم! تمام آنروز دنبال بهانه بودی تا با من قهر کنی اما من دلرحم تر از آن بودم که بخواهم بی رحمی های تو را تا ته انتقام بگیرم دلداریت دادم و جانمازی که برایم هدیه داده بودند به تو بخشیدم . از آن روز بود که چادر بخش جدا نشدنی ای از وجودم شد ، دوستش داشتم و اصرار بر سر نکردنش با جاری شدن اشک هایم برابر بود ، تنها وقت های بازی بود که بی خبر از چادر دوست داشتنی ام به سال های کودکی هجوم می آوردم و همه چیز دوباره رنگ و بوی همان جمعه های سال های قبل را می گرفت، تو به خاطر آن جانماز با من مهربان شده بودی و به جای برگ نعناع به دور از چشم هم بازی هایمان برگ ریحان لای نان خشک می گذاشتی . جمعه هایمان همچنان زیبا بود و تنها روزی بود که برایمان بزرگ نشده بود و هم رنگ بچگی هایمان بود ، یادت هست اولین سالی که من روزه می گرفتم، تو نیز اصرار داشتی مانند من چیزی نخوری اما تحملت تا ظهر بود و من چقدر خودم را قوی تر از تو می دانستم که تا عصر تحمل می کردم و لب به چیزی نمی زدم اما هیچگاه فراموش نمی کنم روزی که روزه حوصله مشق نوشتن را از من سر برده بود و تو لطف بزرگی در حق من کردی و همه مشق هایم را نوشتی . یادم نمی رود که همیشه اولین کسی بودی که سوال هایم را از او می پرسیدم و تو چه کودکانه جوابم می دادی و بعد که سراغ مادر و پدر می رفتم آنان نیز عجب جواب های گنگی می دادند و مانند همیشه سوال هایم بی پاسخ می ماند. روزهایمان بزرگ می شد و روزهای جمعه ای که دیگر سر و صدای جیغ و فریادمان نمی آمد و ساکت در اتاقی تو جواب خود آزمایی های علوم من را می نوشتی و من انشاهایت را برایت می نوشتم ،بالاخره زمان جدایی فرا رسید اما اینبار دعوایی در کار نبود بلکه گفتند که تو نیز به سن تکلیف رسیده ای ، بالاخره زمان انتقام تو نیز سر رسیده بود، اما برای تو نه جشنی گرفتند و نه جانمازی دادند ، و فقط گفتند که هم بازی کودکی هایت ، کسی که محرم همه رازهای کوچکت بود نا محرم تو شده است و چه ساده بود دیگر با هم نبودنمان ، و چه تلخ بود دیگر نفهمیدن همدیگرمان ، و چه مسخره بود رفتارهایمان! هم بازی دوران کودکیم ، قصه با هم بودن ما در همین چند خط خلاصه شد اما قصه بعد از آنمان هنوز که هنوز است تمام نشده است ،قصه روزهایی که در رقابتی نا عادلانه در دانشگاه کنار هم روی یک صندلی ها نشستیم بی آنکه سر خم کنیم و همدیگر را ببینیم ، قصه روزهای اعتراضی که هم صدا با هم شدیم و صدای تو آنقدر بلند بود که این بازی را نیز مختص تو پنداشتند و ما را همچنان منع کردند تا قاطی بازی شما نشویم ، قصه روزهایی که من دنبال کار می گشتم و به خاطر اینکه در رشته تحصیلی نیز قاطی بازی پسر ها شده بودم تحقیر می شدم ، قصه چادری را که به هزار دلیل سر نمی کردم و تنها با یک بند بخشنامه سرم کردند و قصه تکراری منت دستمزدی که مدرکم را به باد تمسخر و تحقیر می گرفت اما به همان تمسخر و تحقیر هم قانع بودم تا فقط یک روز لذت دست در جیب خود کردن را با تمامی وجود بچشم حتی اگر بهای بیشتری در آن جز به اندازه بهای یک کتاب هم نمی بود، قصه روزی که از من "بله" گرفتی تا شاید مجوزی برای دوباره با هم بودنمان باشد اما من چه خوش بین بودم که تصور می کردم به رفیق کودکیم که همه حرف هایم را می فهمید بله گفته ام غافل از اینکه در تمام این سالها بین من و تو فاصله ای به بزرگیه بزرگ شدنمان درست شده است فاصله ای که نه تو من را محرم رازهای خود میدانی و نه من حاضر می شوم با تو مهربانی کنم،اما در همه این روزها من چه بی صبرانه منتظر دلداری تو ماندم که تنها دلداری تو بود که آرامم می کرد ، چون تنها تو بودی که از همه سوال های بی جواب هم بازیت خبر داشتی . |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه هشتم فروردین 1389 و ساعت 3:55 سالی پر بغض!
شمارش معکوس شروع شده ، فقط کمتر از چند روز دیگه امسال تموم میشه ،(سالی متفاوتتر از سالهای زندگیم) یک سال پیش همین موقع ها بود که با امید و شوقی سرشار منتظر روزهای آینده بودیم ، منتظر همین دیروزهایمان که گذشتند و جز گرفتن ذوق هایمان برایمان حاصلی نداشتند، حوصله عید را ندارم ، حتی ترقه و لباس نو و تخم مرغ رنگی نمی خواهم ، با دیدن هر کدام از اینها یاد روزهای همین امسالی که گذشت می افتم ، هیچکدام از لحظه هایش ارزش عید کردن ندارند ، روزهایی که سراسر بغض بوده و هراس ، هراس از حکومتی که از کشتن و سرکوب مردمانش به هر طریق ابایی ندارد، هراس از روزهایی که برایمان رقم زدند و به خیال باطلشان ساکتمان کردند! این وسط تنها "امیدواریمان" بوده که به جنگ اسلحه ها و باتوم هایشان رفت ، تیر خورد کتک خورد اما همچنان بر بالای بام فریاد زنده ماندن سر داد و امیدی که رساترین اعتراضمان شد، امیدی که کلافه شان کرد، هر بار فریاد شادی سر دادند از اینکه خشکاندند ریشه فتنه را و روز بعد چیز دیگری را به نظاره نشستند ، هر بار در شمارشمان نا توان تر شدند مستانه از کم شدنمان قصه ها ساختند جشن و پایکوبی راه انداختند و به قول میر افسانه ای برای خود ساختند و انگار که خود نیز آن افسانه را باور کردند.آری ما در مقابل استبداد و اسلحه و زور هیچ نداشتیم جز با هم بودن و امید و باورمان ، کوتاه نیامدیم و هم قسم شدیم که صبر و استقامت دو چندان کنیم در مقابل کسانی که روز به روز داشته هایمان را بر باد میدهند و دنیایی را در مقابلمان علم می کنند حکومتی که مردمانش از استبدادش به ستوه آمده باید به جنگ استعماری برود که هر لحظه از آب گل آلود ماهی میگیرند و نفع خود می برند، مقامات رسمی کشور با یک سخنرانی ادعای توانمندی سر می دهند و فردا انواع تهدید ها و تحریم هاست که بر کشورت سرازیر می شود ، اینکه وزیر امور خارجه سینه سپر کند و بگوید از تحریم بنزین خوشحال می شویم ، اینکه وزیر رفاه بگوید در ایران کسی در زیر خط فقر شدید زندگی نمی کند ، اینکه کارگران اراکی بگویند 6ماه است حقوق نگرفته اند ، اینکه حقوق و نه عیدی بازنشستگان را فقط 6روز مانده به عید بپردازند اینکه...نه هیچکدام از اینها را نمی توانم کنار همدیگر قبول کنم ، اگر قرار است شیوه ای که برای مبارزه با استبداد داریم با استعمار نیز به کار گیریم حداقلش با هم بودن مردمانمان است و اینکه حکومت از باور مردمش به نظامش اطمینان داشته باشد و بر درد ها و حرفهای مردمش آگاه باشد و احترام بگذارد نه حکومتی که جز سرکوب شیوه دیگری نمی داند و معاون وزیر رفاهش معتقد باشد که "نیازی نیست که نگران «خطفقر» باشیم بلکه از این پس باید نگران رفاه مردم باشیم" ، درسته شاید کوچک زاده ای متهم به نداشتن اعتقاد به ایمان اسلامی ام کند اما من نیز از آمریکای تا بن دندان مسلح به خاطر مردمم و کشورم می ترسم ، مردمی که زندگی ها و جان هایشان در بی ثباتی دائم در حال جلو زدن از همدیگر هستند، نه! جوابی ندارم ، نه سکوت تا به قدرت رسیدن را می فهمم و نه این گستاخانه تازیدن ها را! می گویند امسال زمستان نشده بهار از راه رسید ، نه برف دیدیم و نه سرما ، چقدر این جملات برایم نا مفهوم است پس تمام این مدتی که فصل های امسالمون رو مثل یه کابوس یخ کرده بودند زمستون نبود؟؟ مگه پاییز امسال نبود که روزگارمون سرد سرد شد؟؟!!شما دنبال زمستون هستید؟ عاشورا یادتون رفته؟ تن همه مان لرزید، لرزیدیم نه از ترس بل از سردیه روزهایی که برایمان رقم زدند و هنوز هم که هنوز است انگار از سر آمدن این زمستان طولانی خبری نیست!زمستون امسال سه فصل رو در تسخیر خودش داشت اما همون سرما ما رو بیشتر در کنار هم جمع کرد ما در تمام مدتی که از سرما لرزیدیم دلمان به با هم بودنمان قرص بود ، ما دلگرم به امیدی بودیم که دلسردیشان را نوید می داد و هر بار بی سلاح تر از دفعه قبل فقط تیرهای اسلحه هایشان را زیاد تر می کردند، سبز بودن های روزهای امسال کابوس همه کسانی بود که آرامش را در آرام بودن معنا می کنند ،درسته سال پر بغضی رو سر کردیم اما روزهای با هم بودن و در کنار هم بودن و هم مسیر بودن رو تجربه کردیم و قرار نا نوشته ای که با هر قدممون دیگرانی رو با راهمون آشنا کنیم، درسته امسال جای خیلی ها خالیه که فقط اسمی از اونها رو به یادگار داریم ، امسال جای شور و حال اوایل 88 خالیست ، جای بسیاری از باورهایم نیز برایم خالی خواهد بود، ، میروم جای همه این جاهای خالی سین های سبزی بگذارم ، به یاد همه سبز بودن هایمان! امیدوارم روزهای سال جدید بغض تازه ای همراهمان نکند و بغض های امسالمان را بر طرف کند!مطمئنا یه روز خوب خواهد آمد... تا جایی که یادمه این خاک همیشه ندا می داد یه روز خوب میاد که هرج و مرز نیست همه شنگولیمو همه چی عالیه فقط جای رفیق هامون که نیستن خالیه خون می مونه توی رگ و آشنا نمی شه به آسمون و آسفالت دیگه فوواره نمی کنه، لخته نمی شه هیچ مادری سر خاک بچه نمی ره...
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 2:55 امروز،روزی از روزهای سبز سال
شده وقت هایی که دلت می خواد حرف های حبس شده در وجودت رو بنویسی تا خالی بشی ، اما قلمت باهات همراهی نمیکنه ، سخته نوشتن از روز زن وقتی هر روز از وضعیت بد شیوا نظر آهاری می خونی ، وقتی آذر منصوری همچنان در زندان هست ، وقتی عاطفه نبوی روزهای زندانش برایش عادی شده اند و ... وقتی مادران و همسران بسیاری هر روز چشم انتظار خبری از یار در بندشان هستند و وقتی هنوز صدای ناله مادر سهراب از یادت نمی رود، سخت است در آسودگی تمام پشت مانیتور بنشینی و برای زنانی که فریادشان را گوش شنوایی نیست بنویسی، اما می خواهم بنویسم جای همه در بندانی که شاید دلشان لک زده برای قلم و کاغذی که آزادانه افکارشان را رویش جولان دهند.به امید رهایی تمام زنان و مردانی که تنشان را - و نه اندیشه شان را- در بند کرده اند. 8 مارس،20 جمادی الثانی، اولی در دنیا و دومی در ایران روز ماست ، بی جهت تقویم را ورق نزن به تاریخ خودمان روزی برایمان نخواهی یافت، اصلا می خوای چی کار مگه تو این دو روز اتفاق خاصی می افته که تو دنبال سومی هم هستی؟ اولی که تمام حق های نداشته مان را یادآوری می کنند و دومی فقط ایران اسلامی را غرق در شادی می کنند! زیاد سخت نگیر آمده بودم امروز را به تمام زنان و مادران سرزمینم ت؟؟ی؟ بگویم و بروم ، راستی شنیدی: "امیرحسین کاظمی وبلاگ نویس و عضو نهضت آزادی ایران بازداشت شد" بهم گفت:"کاش یه روزی چشامو ببندمو باز کنم ببینم ده سالمه"این نهایت آرزوی دختری بود که می گفت رسیدم به مرز ، مرز؟! مرز چی؟! راستی شنیدی گفت:"در ایران هیچکس به خاطر اعتراض در زندان نیست!" بهم گفت:" حتی حضور در جامعه و مقبول بودنت و داشتن موقعیت اجتماعی همه موقعیه که تو مجرد نباشی" برای داشتن موقعیت اجتماعی ؟داری بهم پیشنهاد رشوه می دی؟؟تو داری با این نوع تعریفت با هم بودن ها رو نه برای دیگری که برای خود شخص تعریف میکنی!راستی شنیدی گفت:"صهیونیسم باید محو شه؟" بهم گفت:"ببینم مگه تو اولین نفری هستی که می خوای ازدواج کنی؟چشاتو باز کن اطرافت پر آدمایی هستند که بدون هیچ مشکلی ازدواج کردن" درست وسط کلافگیت دلت می خواد اونقدر بخندی که بیافتی رو زمین ، بیافتی و دیگه نتونی بلند شی!"بدون"؟؟؟داری باهام شوخی میکنی؟اصلا پس چرا این همه آدم اعتراض کردند شما نشدین یکی از همون آدما؟؟چرا این همه آدم رو گرفتن اما شما گرفتن براتون کابوس غیر قابل قبول بوده؟ بهم گفت:"میدونی اگه بگیرنت چه بلایی سر خودت و ما میاد"راستی شنیدی گفت:"ظهور حضرت مسیح و امام مهدی نزدیک است" بهم گفت:"ببین واقع بین باش ، ایده آلی وجود نداره! اومدیم و کسی با معیارای تو پیدا نشد اونوقت می خوای چیکار کنی؟!"اینم سواله داری می پرسی؟!!خب الان مگه دارم چیکار میکنم؟راستی شنیدی گفت:" کسایی که همچنان معترضن دیگه صلاحیت موندن تو نظام رو از دست دادن" بهم گفت:"ببین الانه که خودت هم حق انتخاب داری(!!!!) بعد دو سال مطمئن باش این موقعیت ها برات پیش نمی آد"بی شباهت به حرف شیطان نیست که وسوست میکنه ، همین سیبه که تو رو سعادتمند خواهد کرد شک نکن! راستی شنیدی گفت:"دانشجویان غیر همسو را اخراج می کنیم" بهم گفت:"دانشگاه قبول شدی؟درست تموم شده؟چند سالته؟..."بی شباهت به سوال های نکیر و منکر نیست ، مگه نکیر و منکر خاص یه شب طولانی توی یه قبر تاریک نبود؟نکنه من مردم؟!نکنه من الان تو قبرم؟! راستی شنیدی "دانشجوی دانشگاه تبریز بعد از محرومیت از تحصیل خود کشی کرده" بهم گفت: "دیگه هیچ بهانه ای نداری اینبار دیگه باید روش فکر کنی و "بله"بگی"برایت بی شباهت به عزرائیل نیستند که چماق به سر بالای سرت فرمان "ایست"خورده اند، عجب عزرائیل های مهربونی که تا از خودت _حتی به اجبار هم که شده_ بله رو نگیرن کاری نمی کنن! با این تفاوت که با وعده زندگی ازت "بله"میگیرن! اما مگه عزرائیل یدونه نبود؟اینجا چه خبره؟؟؟ راستی شنیدی"محمد ملکی به جمع متهمان "محاربه"پیوست"بهم گفت: "هر جور شده من تو رو بدست می آرم، منم که فقط می تونم تو رو خوشبخت کنم "تو رو خدا یکی جواب بده! مگه خدا یکی نبود؟بابا مگه به زور تو مخمون فرو نکردند که جاینشین خدا هم یکیه نه دوتا! پس این مدعیان خدایی چی دارن می گن؟؟راستی شنیدی "حکم اعدام یک نفر دیگر حتمی شده؟" بهم گفت: "چته؟جا زدی؟چه زود؟!!صبر داشته باش، مگه اولین بارته این حرفا رو میشنوی" بی انصاف من پیامبر نیستم!که از من صبر ایوب می خواهی!راستی شنیدی که..."آره آره شنیدم بس کن ،می خوای با این حرفا به کجا برسی ؟از تو گنده تراش نتونستن کاری بکنن ،اونوقت تو اینجا نشستی چی برا خودت میگی؟برا خودت حرص و جوش می خوری ؟که چی ؟بس کن دیگه!..." راستی شنیدی ما هم گفتیم:"بس کنید"!!! آره می دونم باز دارم تلخ می نویسم ، اومده بودی به حرفام سر بزنی که دلت آروم شه اما من حرفی نداشتم که تو رو آروم کنه، من فقط روزهامونو نوشتم ، درسته نیازی به نوشتن هم نبود وقتی فردا همه این حرفا قراره دومینو وار برات تکرار شه . مادرم فردا روز شماست، فردا را در یابید. پ.ن:این فقط یه دل نوشتس که نوشتم برای دوستانم مریم و روناک و نشمیل و فرزانه عزیزم
|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 3:43 آرمانی مقدس تر از سهم فردایمان!
رسمیت جلسه اعلام می شود ، متهم قبل از شروع دادگاه در جایگاه مجرم ایستاده است ، سکوت جلسه ویران کننده افکار است ، تاریخ در صندلی های حضار با کلافگی و بی حوصلگی تمام منتظر نشسته است ، دادستان با اجازه کائنات متن کیفر خواست را با صدای بلند قرائت می کند ، این صدای بلند صدای یک نفر نیست متهم و حضار بدون هیچ پیش نویسی با دادستان هم نوا شده اند ، در میان این صداها سکوت خالی اطراف همچنان خودنمایی می کند ، نوبت به قاضی رسیده است "زندگی با اعمال شاقه"حکم را از حفظ می خواند و سپس از متهم می خواهد اگر دفاعی دارد بنشیند و اظهار کند و قبل از اینکه حرفش تمام شود متذکر می شود که حرفی نزند که بر علیه اش استفاده شود ، متهم اما ایستاده و اینبار سکوت را همراهی می کند تا به زعم خود اعتراضش و اعتصابش را آشکار کند و از دید یک تاریخ سکوتش به قبول گناهکاریش تعبیر شود . متهم محکوم به زندگی در تاریخیست که همگی در دادگاهش حضور داشتند رهایی (!) با دستبند و زنجیری به پا و چشم هایی که با زبانی بسته محکوم به دیدن بود . امروز در روزگاری هستیم که بشر به تمدن چند هزار ساله اش افتخار می کند ، روزگارش را عصر تکنولوژی و چه و چه می نامند ،اما مردمان سرزمین من متفاوت تر از دنیایی ساز خود کوک می کنند و با رقص خود دنیایی را به توجه به سوی خود می خوانند ،در این میان این زندگی ماست که رقم می خورد و در آن سوی دنیا فستیوالی به پا می شود و داورانی که به تماشای زندگی ما می نشینند ، درست است حس وحشت در این عکس و حس درام در آن فیلم بی داد میکند، روزهایمان فیلم و عکس و مستند می شود، جزو برترین ها و اولین ها می شود و جایزه می گیرد و تشویق می شود ( تصوير جان باختن ندا، بهترين فيلم خبري سال شد / دو فيلم ايراني «سنگسار ثريا ميم» ساخته سيروس نورسته و «زنان در کفن» اثر مشترک محمدرضا کاظمي و فريد حائرينژاد، جايزه عدالت «سينما براي صلح» را از نهمين دوره برگزاري اين رويداد سينمايي بهدست آوردند / فریاد "اللهاکبر" زنان بر پشتبام تهران، بهترين عکس خبري جهان شد )وقتی این سه تیتر را در کنار هم می گذارم ، تصویر زنان سرزمینم هم چون دیواری در مقابلم قیام می کند ، یاد متهم ایستاده در دادگاه می افتم و قصه تکراری مظلومیت دو چندان این نیمی از مردمان کشورم ، قصد مرثیه سرایی از زندگی هایمان ندارم و نه قصد این دارم که گله کنم از هم جنسان خودم که تلاشی برای ختم این حقارت و مظلومیت تاریخی نمی کنند ، می روم یک راست سراغ واژه ای به نام فداکاری، و چقدر این واژه فریبکار است ، چقدر تنفر انگیز است تو را پشت این واژه ایست داده اند و تو برای داشتنش و نداشتن دیگران افتخار کنی ، چه حس حقارتی دارد از جایگاه ضعف گذشت بکنی ، همه این حرف ها برای لجن مال کردن یک واژه کافیست، حرفم از ایران است و زنان و حس فداکاری ، به سراغ گذشته باید رفت و برگه های تاریخ را ورق زد. می روم سر وقت مشروطه ، حضور زنان ماتم می کند!چرا تا حال چیزی از رشادت ها و جنگ آوری های سردار بی بی مریم بختیاری نشنیده بودم ،حتی اینکه در مبارزه ای مسلحانه بین موافقان و مخالفان مشروطه در آذربایجان جسد 20 زن در لباس مردانه یافت شده است یا در سال 1290 وقتی شایعه شد برخی از نمایندگان مجلس به خواسته های روس تن داده اند حدود 300 تن از زنان با تپانچه به مجلس رفتند تا آنان را مجبور به "حراست از آزادی و تمامیت ارضی وطن"کنند، یا در آذربایجان قیام زینب پاشا را در دهه 1310قمر مشاهده می کنیم و هنگام اوج گیری مبارزات مسلحانه مشروطیت ، زنان بسیاری مخفیانه در لباس مردان در مبارزات شرکت کرده اند و برخی از آنان به طور اتفاقیشناخته شده اند،مشروطه پر است از رزم و جنگ آوری و رشادت های زنان ایرانی که متاسفانه همه فراموش شده اند ، و نتیجه مشروطه نوشتن اولین قانون اساسی کشورم شد قانونی که زنان سهمی از آن نداشتند ، زنان لباس جنگ از تن در آوردند و به کنج خانه هایشان بازگشتند ، به سراغ انقلاب 57 ایران می روم ، سراسر مدیون زنان ایرانی ، حضور در تظاهرات های اعتراضی و ... و دوباره قانونی که همچنان او را نیمه دوم جامعه انگاشت ، مبارزه برای آرمان و ایستادن تا لحظه رسیدن ، این مرام زنان سرزمینم است ، همواره زنان در حرکت های آرمان خواهانه همپای مردان شده اند و اما وقتی حرکتی حاصلی داشته نه تنها حضورشان نادیده گرفته شده است بلکه از ادامه حضورشان منع شده اند ، این بی مهری ها نسبت به زنان در مشروطه کاملا هویدا بود و مگر نه اینکه بعد از این جفا نباید با هیچ اعتراضی همراهی می کردند ، اما می بینیم زنان سرزمین من فراتر از این می اندیشند آنان در انقلاب 57 نیز حضور دارند ، چون مبارزه را برای غنایم بعد از جنگ نمی بینند ، آرمانشان آنان را به مبارزه می خواند حتی اگر نتیجه مشابه انقلاب قبلی عایدشان شود! با مقدمه ای از این گذشته می رسم به وقایع اخیر ، جنبشی اعتراضی که حضور مادران و زنان سرزمینم بیش از پیش مشهود است ، و همچنان دلگرم تغییری که شاید به قوانین بدهند و اوضاع ایرانشان را بهبود دهند و باز حرف از آرمان آزادی خواهی و عدالت خواهی و حق پیشگی ! یاد متهم در دادگاه می افتم شاید او بهترین انتخاب را کرد همراهی با سکوتی که در آن دادگاه کر کننده بود و یادآور کلام شریعتی که سکوت عجب فریاد رساییست آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند! با این نوشته قصد سهم خواهی یا یادآوری ستم های رفته نیستم ، می خواهم گریزی بزنم به جامعه ترک ایران و ادعایی که بعضا می شنویم مبنی بر اینکه ترکها از بیهوده بودن همراهی جنبش های اعتراضی مایوس شده اند و علت سکوتشان در این اتفاقات اخیر را تصفیه حساب با فارس ها می دانند ، کیست که منکر این شود مشروطه مدیون آذربایجان است و کیست که نداند آذربایجان در جریان انقلاب جزو مهره های اصلی بود ، روحیه ایستادن بر سر آرمان ها با تمام غیرت و شرف جزو لاینفک آذربایجانیهاست که کسی نمی تواند منکر آن شود ، دلایل و تحلیل های بسیاری از این سکوت می شنویم ، یکی از دلسردی مردم آذربایجان می گوید و دیگری از افزایش سرکوب ها و بگیر و ببند ها در این چند سال اخیر و ... من کاری به درستی و نادرستی این برداشت ها ندارم ، اما تردیدی ندارم چه ترک چه کرد و چه... هر انسانی که به دنبال آرمان های خود باشد تنها الگوی قابل قبول زنان سرزمینم هستند که مبارزه برای رسیدن به خواسته هایشان را مختص سهم خواهی ها و تصفیه حساب ها نمی دانند ، سکوت در مقابل ظلم آشکار با هیچ حرفی قابل توجیه نیست .بی گمان اندیشه والای زنان این خاک باید سر لوحه تمام انسان های آزادی خواه باشد. اینجاست که داشتن روحیه فداکاری حس مقدسیست نه از سر ناچاری بل فداکاری تنها برای آرمانی مقدس تر از سهم فردایمان! |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه نهم اسفند 1388 و ساعت 3:27 داروگ!
داروگ را به همین راحتی فیلتر کردند و زدند طعنه که اندر جهان پناهت نیست... غمگینم و بیش از همه دلهره فردا را دارم. فعلا امیدوارم بعد 22 بهمن رفع فیلتر شوم اما ... "چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندند بگو ؛ بگو به باد که ما با آفتاب زاده شده و با آفتاب طلوع خواهیم کرد" |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 و ساعت 7:46 "دو نفر را اعدام کردند"
"دو نفر را اعدام کردند" محارب ، مفسد فی الارض ... ، خبر همین بود ، مطمئنی که دروغ است ، این رسانه و این حکومت عادت دارند به گفتن دروغ هایی که خودشان هم باورشان نمی شود ، مگر می شود به همین راحتی به گردن جوانی بیست ساله طناب دار آویخت آن هم به دلایل سیاسی؟ نه ، داد میزنی دروغ است و باز هم سناریوی جدید فقط برای ترساندن مردم تا شاید از ترس خود بکاهند ، ما باید بترسیم حالا به هر قیمتی که شده ، آرام با خودت می گویی یعنی می توانند ؟؟در فهمم نمی گنجد ، همه سال های زندگیم پشتم را خالی کرده اند ، کودکی بی پناه شده ام ، چطور می توانند به همین راحتی فرمان بر نبودن دیگری دهند ، خب بگیرید و تا ابد زندانیش کنید چرا اعدام؟؟ اما یادم می افتد گفته بودم ضجر حبس ابد بیشتر از اعدام است ، اما اعدام یعنی اینکه تمام امید خود و دیگران از برای بودن خاموش می شود ، داد و بیدادت فایده ای ندارد ، چون آنها را در درونم حبس کرده ام تا مبادا دیگران را آشفته سازم ، تا مبادا مخاطب هزار باره این جمله شوم که "تو کاریت نباشه ،سرت به درست باشه "افکارم آشفته تر از آنند که بتوانم مهارشان کنم ، یا به این فکر کتم که چه کسانی به این سطور سرک خواهند کشید، در باور کودکی هایم ضحاک فقط یک شخصیت افسانه ای بود و شگفتا که امروز افسانه ها چون حقیقتی تلخ به باورهایمان دهن کجی می کنند ، (احمد جنتی:"رحم نکنید دو نفر را کشتید دستتان درد نکند..."امام جمعه ارومیه:"جنازه های اعدام شده ها را در خیابان های تهران در مقابل دید عمومی قرار دهید")آقای جنتی ، آقای حسنی خون چند نفر از مردمم رامتان خواهد کرد؟؟می دانم خشمگینید از مقاومت و اعتراض مردم ، انگار قرار نبود مردمم اینقدر بی اعتنا باشند بر جانهایشان ، اما شما نیز بدانید مدتیست همین مردم تمام قرار ها را به هم زده اند . آقای خامنه ای و همه سیاستمداران ،چه اصلاح طلب و چه اصولگرا ، چه احمدی نژادی و چه ذوب در ولایتی ها ، خبری دارم بعید می دانم تا حال به گوشتان رسیده باشد ، سوای از همه کسانی که در خیابان ها جان دادند "دو نفر را اعدام کردند" آخ که چقدر درد دارد زندگیت را سر و ته گرفته اند و همه چیز وارون شده است و هیچ چیز ارام و قرار ندارد ، همه چیز در انکار دیگری می کوشد و تو این وسط محکومی که زندگی کنی ، محکومی که ادامه دهی این زندگی را ، و هر از چند گاهی دستور میگیری که باید از زندگیت لذت ببری ، به زمین و زمان نه می گویی تا بلکه دور و برت خالی شود تا بلکه آرام شوی، تنها و تنها تر میکنی خود را تا در رنجی که میکشی کسی را سهیم نکنی. |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 19:47 قصه زندگی
چه صبوری می کنی همه این ماه های سرشار از زحمت را ، چه دلشوره و اضطرابی را به جان می خری ، چقدر صبورانه همه دردها را آرام در خود می خوری ، در پس اینهمه چه ساده لبخند زدی و امروز چه زیبا بود لبخندت و چه بیرحمانه" آه" تو از درد پاسخی جز این نداشت که شیرینی یک بار "مامان" شنیدن همه این درد ها را با خود به یغما خواهد برد! چشم هایی که امروز از عالمی نا شناخته در این دنیا باز شد چه قدر برای دیدن صبور است و چه زیبا است خنده اش که سیرت نمی کرد از دیدنش . پ.ن:نوشتم برای دوست داشتنی ترین و مهربانترین خواهرم که امروز" مادر" شد.|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 19:45 ملت بی پناه
عجب ملت بی پناهی شده ایم ما، ما بی شمار بودیم و این بی شماریمان را هرکس نسبت به افکاری که دارد گاهی توجیه می کند و گاهی انکار می کند و گاهی ستایش می کند اما در همه این وانفسایی که بوجود آورده اند این ما بودیم که فقط بودیم و همین فعل "بودن"بود که همه صفت ها را به خود می گرفت و ما فقط در نقش فاعل آن بودیم ، بودنی که در قید این نیست که چرا زمانش را حال یا آینده ننوشتم، بودنمان را چنان یقینی هست که از فردای بودنش شکی ندارد و مطمئن است که همان فردا رنگ گذشته به خود خواهد گرفت . عجب ملت بی پناهی هستیم ما، دیشب بعد از 7ماه کسی به عوض همه ما خنده ای از سر تمسخر کرد، صدایش را به عوض همه فریاد های ما بلند کرد ، آن کس مهم نبود ابتدا از ارادتش به که و که گفت ، مهم نبود چند روز قبل اعضای تحریریه روزنامه تحت مسئولیتش استعفا داده بودند ، حتی مهم نبود اینکه گفت "کسی بی خود می کند فردا از این حرف های ما ..."، نه هیچ چیز مهم نبود چون ما ملت بی پناه ، گفتن حتی یک حرف از هزاران حرفمان را غنیمتی بس گرانبها می دانیم ، برای ما همین کافی بود که کسی از تلویزیون از عدم سلامت انتخابات گفت، برای ما همین کافی بود که در مقابل کسی که مردم را فقط آنهایی می داند که روز 9 دی حضور داشتند از 25 خرداد گفت. عجب ملت بی پناهی شده ایم ما ، آرمان خواهیمان را حوصله شکایت از گرفتن جان انسان ها نیست چون بر این باوریم که عقایدمان را ارزشی بیش از جانمان است ، اما وقتی از مرده مان به نفع خود سود می برند و آنچنان ماجرا را هنرمندانه وارونه تحویلت می دهند که حتی از مردن خودت هر چقدری هم که آرمانت را قدر می دانستی باز طعم دهانت به تلخی ته خیار خواهد شد . عجب ملت بی پناهی هستیم ما، بهشت را ارزانی مادران می دانند و از سوی دیگر همین دنیا را برایشان به جهنمی تبدیل می کنند ، مادرانی که حتی حق ندارند برای تنها امید های بودنشان عزاداری کنند ، تکریمش کنند و تشییعش کنند، مادرانی که عوض ندا هایشان توهین و زندان و دست و پایی شکسته نصیبشان می شود و چه زیبا همان مادران به جای کینه و انتقام از ما ایستادگی می خواهند. عجب ملت بی پناهی هستیم ما و صد البته عجب ملت صبوری هستیم ما، از خدا و اسلام و مسلمانی روز و شب قصه ها برایمان ترسیم می کنند و گوش شنوا و چشم بینایشان را با چاقوی مصلحت نظام از بیخ بریده اند ، در ماه حرام جان انسان ها را می گیرند و با بی شرمیه تمام جشن اقتدار به پا می کنند ، 30سال تمام عوض هر چه که خواستیم امنیت نداشته مان را به رخ کشیدند و حال وقتی از دستگیری عاملین خودسر می گوییم از خودمان مدرک می خواهند تا در صورت ارائه مدرک خودمان را متهم کنند و در غیر این صورت همیشه ایادی آمریکا و اسرائیلی هست که در کمین این نظام رئوف نشسته باشد. آری ما ملت با تمام بی پناهیمان تنها پناهمان را خدایی می دانیم که :"سیجعل الله بعد عسر یسرا" پ.ن: دیشب آقای شریعتمداری اعلام کردند که معتقدند 13میلیون تقلب شده و آقای موسوی بوده که این مردم رو فریب داده ، خدا رو شکر به یک تفاهمی رسیدیم ، حالا که به هر دلیل این تقلب محرز شده چرا نتیجه انتخابات رو ابطال نمی کنند؟؟؟؟!!!!! |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 19:44 دیروز...
به یاد دارم روز های درس و مدرسه را که فردای روز عاشورا باید انشایی می نوشتیم و تعریف می کردیم از مردم شهرمان که در مصیبت ظلم بزرگی که به امام حسین رفت چگونه به سر و سینه خود کوبیدند ، چگونه بر خود زنجیر زدند و چگونه به یاد سرهای شکافته ظهر عاشورا ، سر شکافتند . دیشب خواب دیدم ، خواب فردای روز عاشورا را که باید با انشایی به مدرسه می رفتم ، کلاس مثل همیشه از جیغ و داد پر بود ، دلشوره و ترس بزرگی داشتم ، به دفتر انشایم خیره شده ام ، صفحه سفید در مقابل چشمانم برایم خط و نشان می کشد ، با همه بی اعتنایی ام اما می تواند بغضی نصیبم کند ، ساکت در انتظار عتاب های معلم می مانم ، معلم می آید و یکی یکی به جلو تخته می خواند ، نوبت به من رسیده ، با صفحه خالی جلو می روم و شروع به خواندن می کنم "دیروز عاشورا بود ، اما من برای امام حسین نگریستم ، دیروز عاشورا بود اما من برای زینب آه نکشیدم ، دیروز در شهر ما سر و صدای طبل و وامصیبتا و یا حسین گوش مردمم را کر کرد ، دیروز باد علم ها و پرچم ها را جلوی چشمان مردمم گرفته بود تا هیچ نبینند ، دیروز صدای سکوت در میان داد های شام غریبان دیوانه کننده بود ،دیروز تهران عاشورا را روایت کرد،دیروز تهران ظلم یزید را به چشم دید، دیروز پر از درد بود " یک نفس می خوانم و ساکت می شوم. شرم تان باد ای خداوندان قدرت، بس کنید! |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 19:43 اندکی تامل
آیات عظام ، روحانیان ، فقها،بسیجیان چه گمنام و چه لباس شخصی،مردم و ... گمان نمی کردم روزی برسد که بخواهم، من آموزه هایی که شما خود ادعای نشر آن را دارید به خود شما یا آوری کنم ، صد البته که یاد آوری این حکایت نه یکی پنداشتن شمایان با آن امام بزرگوار است و نه امید همانندی ، بلکه فقط یاد آوری می کنم برای همه آنانی که این روزها دین خدا را بیش از خود خدا مدعی شده اند ، کار سختی نیست لااقل برای حفظ ظاهر هم که شده کمی کارهایتان را از روی چاپلوسی به آن امام بزرگوار نزدیک کنید. بارها در کتابهایمان خوانده ایم از امام علی که چون کاسه شیر خالی و گربه ای با دهان شیر آلود را بالای سر کاسه می بیند ، می فرماید که در همچین صحنه ای هم قضاوت بر علیه گربه ندهید چون به هنگام خوردن کسی چیزی ندیده است ، دو خط بیشتر حرف نیست و هزاران نکته در پس آن که به همین راحتی انگشت اتهام سوی هیچ کس نگیریم ، اما چه آسان است تنها روایت آن ، یک عکس پاره و هیا هوی وا مصیبتا که حامیان موسوی این هتک حرمت بزرگ را مرتکب شده اند ، دیدن این تصاویر و جنجال ها از رسانه دروغ چیز بعیدی نبود اما عجیب این همراهی روحانیون منبرنشین و امامان جمعه بود که بارها این حکایت را از زبانشان شنیده ایم . اصلا گیرم که تصویری هم از حامیه موسوی پیدا شود که این کار را بکند(که صد البته تا حال نیست چون اگر بود بارها از همان رسانه دروغ پخش می شد) چگونه یک نفر را به میلیون ها حامیه موسوی می توان نسبت داد؟؟!! نمی دانم اگر من فردا عکس آقای احمدی نژاد را بالا بگیرم و خود را به پرچمی بپیچم و سپس اقدام به پاره کردن عکس امام خمینی را بکنم چه؟ آنوقت باید طرف حامیان موسوی وامصیبتا سر دهند؟؟!! این روزها از حضور مردم آنچنان به تنگ آمده اند که استیصال را به وضوح می توان در کارهایشان مشاهده کرد! همه آنانی که خود را به در و دیوار می زنید ، انتظار انصاف که نیست لااقل اندکی بیاندیشید انگار که از زدن حریف نتیجه نگرفته اید و شروع به خود زنی کرده اید ، اندکی تامل . |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 19:42 برای یاران دبستانیم
می نویسم برای بغض های مشترکمان ، می نویسم برای روزهایی که ترس از امروز داشتیم و دغدغه فردایی که چه بر سرمان خواهند آورد ، می نویسم برای تک تک آنانی که با هم عزم زنده کردن دل های غم گرفته را کردیم ، می نویسم برای همه آنانی که خواستشان جز عزت و آزادی و عدالت برای مردمانشان نیست و هیچ کس و هیچ چیزی نمی تواند آنان را از خواستشان منصرف کند،می نویسم برای تمامی یاران هم کلاسیم ، می نویسم برای دوستانی که جایشان سبز است در دانشگاه . 16 آذر روز همه ماییست که از بیدادگری ها به ستوه آمده ایم و قصد سکوت نداریم از اینهمه جفا و دروغ " خسته نشو ای تن من آخر جاده روشنه ترکه خیس آلبالو یک جای قصه میشکنه"|+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 19:41 سناریوی جدید:"فمنیسم و جنگ علیه خانواده"
اول می نویسم برای صدا و سیما : اهالیه رسانه ظاهرا ملی ، تا کی قرار است یکسویه به ماجرا نگاه کنید ،چرا از شیرین عبادی فقط به نشان دادن چهره اش اکتفا می کنید؟ شیرین عبادی شکل وقیافه اش نیست که در گلویتان گیر کرده و نمی دانید با آن چه کنید او حرفهایش ، اندیشه هایش است که شما را به ستوه آورده ، او مسلمان است و چقدر هضم این مطلب برایتان سنگین است .گلچین دیالوگ چند فیلم ، سر و ته حرف را زدن و... اینها نه تنها رسم صداقت و امانت داری نیست بلکه بالاتر از آن برای شما رسانه ای ها خلاف مقررات رسانه ایتان است ،شما که دیگر نه صدای مردم هستید و نه سیمای حقیقت پس همتی کنید تا لااقل صدای فریب و سیمای دغلکاری را تمام کنید ، مکتب فمنیسم اشتباه است ، قبول ، حق مطلق همیشه با شما بوده ، یک نفر موافق و یک نفر مخالف را پای یک میز بنشانید تا هر کس عقیده خود گوید ، قضاوت بر عهده خود مردم.تنها یک بار از خود بپرسید قوانین اعتراضیه کمپین چیست؟نه هر چقدر فکر می کنم بیش از این با شما حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه با این برنامه ها بیشتر استیصال و درماندگی خود را به نمایش می گذارید. دوم می نویسم برای دوستانم که دیشب از این برنامه به تنگ آمدند: دوستان عزیز اندکی تامل، در ماجرای قبل و بعد از انتخابات زنان نقش آفرینی های به یاد ماندنی ای داشتند، حضور بی واهمه آنان در تجمعات اعتراضی چیزی نبود که حتی سیمای ظاهرا ملی نیز توان سانسورش را داشته باشد و همه تصاویرشان لاجرم به تصویر کشیدن دختران و زنان بودند ،ندا و ترانه با رفتنش ، بسیاری دیگر با تحمل شکنجه و زندان ، مادران ندا و سهراب و ترانه و روح الامینی و صد ها مادر داغدار با صبوریشان حرف های بسیاری را برایمان داشتند، آری زنجیره سبز دختران و زنان قبل از انتخابات به حلقه محافظ مردانی تبدیل شد که بعد از انتخابات با باتوم به سویشان حمله می بردند ، قبول کنید که باید منتظر همچین تصفیه حسابی می بودیم ،اما نکته دیگر اینکه اینها تنها به دنبال متنفر کردن مردم از همدیگر هستند ، و شاید انگیزه ای که همان باتوم بدست نباید از دست بدهد ، همه مان تصویر چند روز قبل را به یاد داریم پلیسی که بتواند به چشمان یک دختر زل بزند و با باتوم بر صورتش بکوبد بی اعتقاد چگونه توانش را خواهد داشت،همه باتوم بدستان و لباس شخصی ها باید حین زدن یا حسین و یا فاطمه بگوید ، آنان باید من و تو را مقابل اسلام بدانند تا دستانشان حین زدن نلرزد ، آری چقدر پست و حقیر است اندیشه ای که تنها برای حفظ قدرت دست به کثیف ترین کارها بزند و مردمانم را به جان هم بیاندازد.اما ما نباید تن به این سناریوی کثیفشان بدهیم و با مردم خود دشمنی کنیم. سخن آخر با مادر شهیدی که ما را سفارش به حجاب و اسلام کرد: مادر عزیز در صداقت کلامت کوچکترین شکی ندارم ، دست همچو تو مادری را غرق در بوسه باید کرد به خاطر گذشتن از جگر گوشه ات ، مادر عزیز مدتهاست که ما در مسلمانی هیچ کم نداریم الا خدا ، به والله مسلمانیم و همه همان الله را برای خود مصادره کرده اند ، ما مدت هاست که مسلمانیم و کاری به کار قرآن نداریم که چندین بار از عمل صالح و نیکی به دیگران گفته ، از نکوهش دروغ و ریاکاری و فریب و ... گفته ، اما چه خوب می توانیم روی یک آیه مانور بدهیم و عده ای را خدایی و عده ای را کافر بنامیم .روح این مادر عزیز شاد .این سرزمین جفاهای بسیاری در حق زنان و دختران سرزمینش کرده اما چه صبور مادرانی دارد این سرزمین ، یادمان باشد چشمان مادر سهراب اعرابی هنوز صبورند |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 19:40 به نامت بنگر !
خواندم.خواندم و تاسف خوردم...!خواندم و گریستم ، به حال همه،به حال خودم،به حال امام زمانم،به حال رهبرم فقط یک نکته:اطیعوالله واطیعوالرسول و اولی الامر منکم. به نامت بنگر به سختیهایی که او کشید،در 18 سالگی قد خمیده شد،بین در و دیوار...دختر رسول خدا برای چه؟برای حفظ ولایت،حفظ چادر،حفظ آزادی به نامت بنگر "آرمان مهدوی " این نوشته پاسخی برای کامنت بالا نیست، در این نوشته چند سخن دارم با خودم که شاید این دوست نا شناخته باعث به یاد آوردن آنان شد و از این بابت سپاسگزار ایشانم دوست عزیز گفتی که خواندی ، گفتی که تاسف خوردی ، گفتی که گریستی و بعد از تاسف و گریستن چه کردی نوشتی که آگاهم کنی نوشتی که من را به نامم یادآوری کنی اما من در جوابت می نویسم برای خودم .این روزها هرکس خود راحق مطلق می داند و خود را با یکی از شخصیتهای صدر اسلام شبیه سازی می کند من نیز حتما باید به صاحب اسمم حواله شوم تا بلکه آگاه شوم تا بلکه چند خط شما من را از خواب غفلت بیدار کند ، اما خوب گوش کن بگذار خود از اسمم برایت بگویم اما قبل از هر چیز خود اعتراف می کنم که کوچکترین ادعایی در مورد اسمم ندارم من تنها یکی از هزاران فاطمه ای هستم که در گوشه و کنار این کشور زندگی می کنیم و شما زبان به تمسخرش می گشایید و تنها مشکلش را گشت ارشاد می دانید.(به استناد نوشته های وبلاگ این دوست نا شناخته) از فاطمه دختر محبوب پیغمبر چه می دانیم؟ بعد از پیامبر ابوبکر مزرعه فدک را از او گرفت و عمر با جمعی به خانه اش حمله کرد و در را به پهلویش زدند و او طفل شش ماهه اش را سقط کرد و از آن پس کار او این بود که دست بچه های خود را می گرفت و به بیرون شهر می رفت و در خرابه های بیت الاحزان به ناله و گریستن می پرداخت ، همین ، شاید این تنها دانسته مان هست که مدام برایمان با ناله تکرار شده و همه گریسته ایم برای درد پهلوی فاطمه ، اما فاطمه این روح بزرگ همه چیز و همه کس پیامبر خدا محمد بود ، پیامبر خدا سال های سختی که آغازش را مرگ خدیجه و ابوطالب رقم زده بودند و سه سالی که باید در شعب ابوطالب می گذراند را در پیش داشت و همه این ها با وجود فاطمه برایش ممکن شده بود فاطمه ای که تنها فرزندش ، تنها دخترش بود فاطمه ای که مادر پدرش بود ، روح بزرگ مرد خدا در کنار فاطمه بود که آرام می یافت ، همه این سال ها فاطمه بود که پدر را یک لحظه تنها نمی گذارد و پدر که همیشه و در هر جایی زبان به تائید و مدح فاطمه می گشاید ، دستش را می بوسد و خوشنودی او را خشنودی خود می داند ، فاطمه همه چیز و همه کس پیامبر و اینک علی شده بود ،تنها چند سال زیستن در آرامش وسپس دوباره آغاز سختی ها ، زمان وداع با پدر فرا می رسد و فاطمه تنها کسی است که تحمل این وداع را نخواهد داشت اما فاطمه تنها کسی است که پیامبر رفتنش را به او که تنها کسش است می گوید و خود نیز التیامش می دهد و چه تسکینی برای فاطمه بهتر از آنکه از زبان رسول خدا بشنود که اولین نفری خواهد بود که به او خواهد پیوست ،پیامبر آخرین حرفهایش را نیز به فاطمه می گوید اینکه فاطمه قرآن بخوان ،قرآن بخوان.و آنگاه گفت :"خدا لعنت کند قومی را که قبر پیامبرشان را عبادتگاه می سازند" و آنگاه در حالیکه گوئی با خود زمزمه می کند :" آیا برای مستبدان خودکامه ،در دوزخ جائی نیست؟آن خانه آخرت را ما برای کسانی قرار دادیم که در زمین چیره دستی و پلیدی نخواهند و نجویند و نکنند" پیامبر چشم از این دنیا می بندد و فاطمه می ماند با غم مردانی که وسوسه حکومت آنان را حتی از کفن و دفن پیامبر نیز باز می دارد ، اما فاطمه همه سختی های سال های قبل را کشیده تا برای سال های بعد از پدر آبدیده شود اینک علی است که خانه نشین شده است. ابوذز ،انیس پیامبر و عمار عزیز پیامبر منزوی شده اند و این تنها فاطمه است که از پا ننشسته است این فاطمه است که سوار بر مرکب شب ها به همراهی همسرش علی که پیاده است به دیدار انصار می رود و از حقانیت علی این مرد مورد اعتماد پیامبر سخن ها می گوید این فاطمه است که در به روی عمر نمی گشاید برای نگهبانی از جان علی و وقتی به خواست علی در می گشاید این فاطمه است که سخن پیامبر را به عمر و ابوبکر یاد آور می شود و از جان همسرش محافظت می کند . "فاطمه از پا ننشست هر چند مرگ پیامبر جانش را آتش کشیده بود و ضربه های پیاپی بر او سخت کارگر افتاده بود و هر چند مهاجران بزرگ و انصار پیغمبر ، جز چند تنی که از شماره انگشتان دست کمتر بودند ، همگی به خلافت جدید رای داده بودند و یا کودتای انتخاباتی سقیفه را پذیرفته بودند.فاطمه دیگر به بازگرداندن قدرت چندان امیدی ندارد و میداند حق علی از دست رفته است و طراحان نیرومند انتخابات که از دیر باز زمینه سازی ها و نقشه ها ی پخته داشته اند بر اوضاع مسلط شده اند ، اما استقرار قدرت و سلطه حکومت و سکوت و تسلیم مردم فاطمه را از مسئولیت مبارزه به خاطر حق و علیه باطل مبری نمی سازد ، باید برای پیروزی هرچند با امیدی ضعیف تلاش کند ، باید با نظام حاکم مبارزه کند ، اگر توانست آنرا مغلوب سازد و اگر نتوانست ، لااقل محکوم . "(علی شریعتی) آری فاطمه تمام زندگیش برای رسیدن به آزادی و عدالتی که بعد از پیامبر به یغما رفته بود معنا شد ، فاطمه، مظهر " زن مبارز و مسئول " بود و این است آنچه من در فاطمه یافته ام ، من به اسمم می نگرم ، فاطمه نیازی به گریه های من ندارد ، تمام زندگیه فاطمه و همه فریاد ها و اعتراض ها و ناله هایش از زور و ظلم حکومتی بود که به زور خود را بر مردم تحمیل کرده بودند و حقانیت علی را زیر سوال برده بود و چقدر تاسف انگیز بود برای فاطمه که با نام اسلام علی را خانه نشین کرده بودند ، من باز به اسمم می نگرم من از فاطمه شجاعت میبینم و تسلیم نشدن ، امید می بینم و کوتاه نیامدن ، فاطمه سراسر ایمان بود به اعتقاداتش .من به اسمم می نگرم ، اگر این اسم برایم تکلیفی می آورد مگر جز این است که نباید در برابر ظلم ساکت بنشینم. اما کلام آخر را با جمله ای از شریعتی به پایان می رسانم :"وقتی زور جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید " |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 19:35 برای خانم خبر نگار
مسیح عزیز ، نامه ات خطاب به همسر مرد پر هیاهوی این روز های ایران راخواندم، اگر چه نباید منتظر پاسخی می بود اما من چند روز صبر کردم تا لااقل امثال خانم رجبی یا طرفداران طیف ایشان که سری در این دنیای مجازی دارند پاسخت گویند ، اما بی فایده بود پس دست به قلم شدم تا من به عوض آنان برایت بگویم .این جوابی به حرفهایت نیست که صد البته نمی توانم خود را جای آنان تصور کنم فقط حرفهای دختریست که گمان می کند این طیف را به خوبی می شناسد ، البته اگر نه این چنین است من نیز منتظر جواب خواهم بود. مسیح عزیز ، زمان زیادی نیست که پا از وطنت بیرون گذاشته ای و هر روزت در غربت نیز با پیگیریه اخبار کشورت و نوشتن برایش سپری شده ، پس گمان نمی کنم از حال و هوای ایران دور شده باشی ، زنان امثال همان زن مورد خطاب تو چند سالیست که واقعیت هایی را می بینند که زیاد خوش به باورش ندارند ، مدتهاست که هم جنسان خود را نه در پشت ،بلکه در کنار و حتی جلو تر از شوهرانشان می بینند حسشان را نمی دانم ، اما تو شاید خوب بدانی ، تو که لطف چند تاشان در مجلس هفتم نصیب حالت شده بود ، اما نه من نیز به یاد دارم همانان بودند که در مجلس هفتم چقدر پیگیر لایحه حمایت (حقارت) خانواده بودند ، گمان می کنم عشرت شایق بود که گفت "من اگر یک روز هم از نمایندگیم باقی مانده باشد این لایحه راتصویب می کنم" دیگرانی چون نفيسه فياضبخش و فاطمه بداغي هم از جمله زنانی بودند که مصر بر این لایحه ، آری در میان مردم ، در زندگی های مردم چه می گذشت و آنان در جایگاه نمایندگیه ملتشان چه تصمیماتی را که عملی نمی کردند ؟ این طیف تقلید مجتهدانی را دارند که همگی از دم رای به خلاف بودن کار زن در اجتماع ، در کنار مردان می دهند و چند تایی که تخفیفی قائل شده اند یک پله کوتاه آمده و در اجتماع بودنش را با هزار اما و اگر رضایت داده اند .اما همگی در این قول که وزارت مساوی ولایت داشتن است از روی خلاف بودن ولایت زنان بر مردان ، وزارت را برای زنان حرام دانسته اند ، اما آری در کمال نا باوری دیدیم که حرف مرجع تقلیدشان را نیز نادیده گرفتند ، پس به چه باید معتقدشان بدانیم ؟!بارها که به نفعشان بود همان اسلام وارونه شان را سپر خود کردند اما اینبار نه نتها اعتنایی نبود بلکه برای توجیه بودن زنان در کنار مردان وزیر آنچنان دلایل دونی آورده شد که از همان اول فاتحه اینچنین در صحنه بودن را خواندیم. مسیح عزیز این جدیدترین ادعای این طیف هست ، "سرپرست مركز امور زنان و خانواده رياستجمهوري:بايد به دخترانمان آموزش دهيم كه همزمان با درس خواندن، ازدواج كرده و در بحث ازدواج نيز به تكاليف خود بيشتر توجه كنند تا بحث حق و حقوق" آری سر زیر برف کنیم ،نبینیم و نشنویم، مثل همان وقتهایی که از زندگی جز دنیای عروسکهایمان نمی دانستیم و فقط تکالیف خانم معلم را مشق می کردیم ، باشیم .چه توصیه ای !!خانم سجادی تکلیفمان چیست؟چند برگ پشت سر هم و ریز بنویسیم برایتان کفایت می کند؟خانم سجادی از کدام حق و حقوق سخن می گویید؟ مسیح خوب گوش کن این حرف را یک بار نخوان ، بار ها بخوان ، آنقدر که از بر شوی آنقدر که لحظه ای فراموش نکنی که در کشورمان زنانی در مسند نیمچه قدرت داریم که نه تنها قرار نیست خیری برسانند بلکه هر لحظه باید در هراس شرشان نیز باشیم ، مسیح همه این حرفها را گفتم که حرف آخرم این باشد که تا حال اگر پنهانی و در سکوت قانونی برایمان می نوشتند و به تصویب می رساندند ، زین پس اینگونه نخواهد بود ،وقاحت به جایی رسیده که علنا حکم خفه شدن در برابر حقوق می دهند ، وضعیت به مراتب از چهار سال قبل نیز برایمان دشوارتر خواهد بود ، آنان تاب تحمل شنیدن صدای متفاوت از هم جنسان خود را ندارند و قصد آن دارند با قانون به سراغ همانانی بروند که ادبیات جدیدی را در کشورم به صحنه آورده اند ، آری آنان این ادبیات را بر نمی تابند چون آنقدر بی آلایش و صمیمی از دلهای صاحبانشان بر جان های تک تک ما فرو می نشیند که راه مقابله با آن نمی دانند ، پس مسیح هم تو و هم همه فعالان حقوق زن نباید کوچکترین سکوتی را روا بدانید آگاهی دادن به جامعه ای که هر روز بر بسته بودنش قدمی بر می دارند برایتان اجبار است. |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 18:34 در بند اما سبز...
22خرداد ، تقریبا چهار ماه قبل ، چه زود گذشت !!! چه آسان گذشت!!چه بی سرو صدا گذشت ! 5سال ، 7سال ، 12 سال ... این اعداد نه که سال های زندگی باشد اینها ، همه حکم هایی هست که این روزها بر پرونده اصلاح طلبان نقش می بندد ،کم است!!! قبول کنین که کم است برای کسانی که اتهامشان براندازی بوده و کودتای مخملین ! در عجبم زمان جنگ ایران و عراق ، آری همان دفاع مقدس که نه تنها عراق بلکه دنیا در مقابلمان ایستاد و قصد براندازی انقلابمان را داشت من گمان کرده بودم معنای براندازی را خوب دریاقته ام اما نه انگار می شود با قلم و کاغذ هم همین اتهام را خورد ، ذهن منحرف و فریب خورده آمریکا و قلم هاشان جاری ، آنان که همچین نیتی داشتند چرا همان 8سالی که نصفه قدرتی در دست داشتند و هر کدام معاونی و وزیری و سخنگویی و نماینده مجلسی بودند کاری نکردند ؟! در عجبم قلم زید آبادی و قوچانی همان هشت سال اصلاحات هم خشک نشد و نوشت و نوشت و مانند همیشه اش نگاه نقادانه را تصویر کرد، اصلا همه اینها به کنار آنان قصد بر اندازی داشتند و این چهار سال هم از کوششی دریغ نکردند ، عجب ناشی و سست عنصر بودند که کمتر از 20% را با افکار خود همراهی دادند . بعد از انقلاب فخر امنیت و فخر ارتش 20 میلیونی و سپاه و بسیج را به عالم و آدم داده ایم اما اینک کشورم قرار بود تنها با قلم 10-20 نفر بر انداخته شود این طنز است یا مرثیه؟ تناقض پشت تفاقض ، ملوانان انگلیسی به عنوان تجاوز به خاک وطنم دستگیر می شوند ، افشار و ریس به عنوان جاسوس محاکمه می شوند و در کمتر از چند روز مورد لطف نظام و رئیس جمهور قرار می گیرند و آزاد می شوند ، پس تکلیف قوه قضائیه مستقل این وسط چه شد که این روز ها هی به رخ کشیده می شود ؟ این ترحم و مهر ورزی به بیگانه است یا ترس و تهدید از جانب بیگانه ؟! کشور من کشوری مسلمان است ، کشور من کشوری آزاد است ، کشور من کشور مقتدر منطقه است ، نه اشتباه نکنید فرهنگ های زندگی هامان را دوباره ورق بزنیم تا ترجمه جدید مسلمانی و آزاد بودن و اقتدار را دریابیم. در خبر ها خوانده ام که قرار است از کتاب های تاریخ سرگذشت شاهان گذشته حذف شود ، تصمیم به حقیست چون با وجود تاریخ معاصر که روی تاریخ پادشاهان گذشته را به خوبی سفید کرده دیگر جایی برای قطور کردن و دوباره خوانی ها نخواهد بود . چه بپذیرید و چه نپذیرید چه به مذاقتان خوش آید و چه تلخ، باید تسلیم خواست اکثریت شوید ، بدانید که تاریخ این روزهای کشورم را موج سبز ورق می زند ، نیازی به ترسیدن نیست شما که ادعا دارید 70% تائیدتان کرده اند ، شما که گمان می کنید روشنفکران و بر اندازان و مخالفان را همه در بند کرده اید، شما که سر هر کوی و برزنی را با مامور قرق کرده اید ، به نظاره بنشینید تا ببینید این موج سبز چگونه به جای قوچانی و مومنی و زید آبادی و بسیاری دیگر خواهد نوشت ، چگونه جای نبوی و فراهانی و ابطحی و حجاریان را پر خواهد کرد و چگونه زندگیش را از چنگ ظلم به سلامت رد خواهد کرد. خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست عالمی داریم در کنج ملال خویشتن سایه دولت همه ارزانی نو دولتان ما سری آسوده خواهیم زیر بال خویشتن |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 6:33 فرصت ناب تمییز
برای مسیح عزیز، هم وطن و هم نسل خویش آخرین حرفهایت(masihalinejad.com/?p=799) را دیشب خواندم ، مثل تمام نوشته هایت بدون مکث از اول تا آخر خواندم تا شور تلخی که تو در نوشتن داشتی من نیز در خواندن تجربه کنم، اما اینبار حرفهایت کمی برایم نا آشنا بود ، حرفهایی می نویسم برایت نه از باب مخالفت با تو بلکه از باب آرام کردن دل پریشان و ناراحتت که این روز ها با تمامی وجود حال و هوای همدیگر را می فهمیم. مسیح عزیز ، من نیز چون تو و همه هم نسلانم بی قرارم ، بی قرارم از اینهمه ظلمی که بر ما روا می دارند، بی قرارم و هر بار که تصویر بسته خنده هایی را می بینم که کشته شدگان انتخابات خونین را طرفدار خود تلقی می کند ، داغ می کنم ، آشفتگیم صد چندان می شود وبرای هزارمین بار تصویر چشمان زل زده ندا به سراغم می آید، پر از کینه می شوم و پر از نبخشیدن ها ، به صبوریت حسودیم می شود چون من مدتها قبل تر از تو به فکر کار همان خبرنگار عراقی افتاده بودم ، از نکوهش پرتاب کفش، خود بارها سخن گفته بودم ، اما چشمان ندا و باقی شهدایی که هر روز انکار می شوند و تنها اسمی از آنان برایمان مانده نمی توانست جای هیچ منطق و عقلی را برایم پر کند ،من هر بار با دیدن دروغ های وحشتناک لبریز از نفرت می شدم و اینگونه زندگی کردن را نفرین می کردم،مسیح عزیز ،من حال حرفهایت را مدتها قبل داشته ام ، این صحنه ها را می دیدم و سپس آنچه بود همه، لبخند های حجاریان و نبوی و حرف های خاتمی و موسوی و چند کلام از منتظری و صانعی که مثل کوه بر سرم آوار می شد،آرامش... آرامش... آرامش ، دیوانه کننده به نظر می آمد بعد از آنهمه تنفری که در دلم جا داده بودم ، اما لحظه ای طول نمی کشید که با همان آرامش دیوانه کننده دلم آرام می شد ، دیروز با تصاویر و حرف هایی سقف بی قراری هایم لبریز شده بود اما امروز خود را خالی از کینه می دیدم،با حرف های میر حسین لبریز از زندگی کردن شده ام ، نه نبخشیده بودم ، فراموش نکرده بودم حتی دوباره چشمهای ندا به سراغم آمده بود اما اینبار نه به آشفتگی بلکه با آرامش تمام ، مسیح عزیز من و هم نسلانم برای ادامه این راهی که تنها کس و تنها سلاحش مردم و منطق هست نیاز به آرامش دارد . این کشور، این مردم ،حتی با همه آنانی که روز قدس مشت به سوی میر حسین کشیده اند وطن و هم وطنانم هستند ، نباید این بازی حکومتیان ما را ازهم وطنانمان کینه ای کند ، ما راه سبز را آغاز کرده ایم نه از برای انتفاضه بل برای حرکت، ادامه این راه صبوری صد چندان و دلی بی کینه می خواهد نه از برای نبخشیدن بل از برای تمییز رفتارهای حق از ناحقی که بالاخره باید روزی آن سیاه دلی ها را کنار بگذاریم و یاد بگیریم که تحمل هم وطنانمان را داشته باشیم و دوستشان بداریم ، ما بایداولین مشق های قانونمداری را با همین قانون نیم بند آغاز کنیم ، باید همه باور کنیم که زمان اینکه به اسلحه و زور حرف خود پیش بریم به پایان رسیده و اکنون که به این دو ما را سرکوب میکنند باید صبوری کرد و نشان داد که این دو کارایی خود را از دست داده ، ما باید مباهات کنیم به راهی که رهروان آن رفتاری غیر از رفتار زورگویان در پیش گرفته اند. آنها فرمان شلیک صادر می کنند ، آنها به ضعیف ترها تجاوز می کنند ، آنها دستور دستگیری صادر می کنند ، آنها حکم اعدام برای کسی که نه قاتل است و نه مبارز مسلحانه کرده ، صادر می کنند و ما در مقابل این همه ایستادگی می کنیم. |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 18:32 مهر
با چه حسرتی آرزوی نشستن در پشت صندلی های سه نفره کلاس را داشتم دغدغه روز اول مهر کلاس بندی و دلشوره جدا شدن از دوستی که مدتها بود رفیق خاله بازی هم بودیم ، اعتنایی به اشک ها و ناراحتی هایمان نبود، اولین ظلم را تجربه می کردیم و خانم ناظم برایمان در حکم جلادی بود که ما را از هم جدا کرده بود، چه معصومانه به هم دلداری می دادیم که زنگ های تفریح ،حیاط وعده گاه با هم بودنمان خواهد بود، همه به صف دست به سینه با دلی غمگین به طرف کلاسی تاریک و کوچک روانه شدیم اولین کار کنار زدن پرده هایی بود که معلوم بود تازه شسته شده اند رنگ و رو رفته بودند و چروک ، چه دعوا و همهمه ای راه انداختیم برای نشستن کنار آشنایی ، تا غنیمتی باشد برای جبران ظلمی که روا داشتند ، کلاس آنقدر پر است که فاصله مان با تخته سیاه و میز چوبیه معلم و در که همه در یک ضلع دیوار هستند، شاید یک قدم بیشتر نباشد و یک تک صندلی و سطل آشغال هم روبروی در که هر بار با باز و بسته شدن در جابجا می شدند، بر پا ، معلم می آید تا او نیز اولین خودکامگیش را با جابجا کردنمان بر اساس قد به نمایش بگذارد، هر چقدر تلاش میکنی قدت را به دوستت برسانی بی فایدست ، تو محکوم به نشستن در ردیف اولی و کنار یک غریبه ، چقدر اون لحظه دلت خواست بغل مامان زار زار گریه کنی اما نه یاد حرف مامان می افتی که دیشب بهت گفته تو دیگه بزرگ شدی داری میری مدرسه دیگه نباید گریه کنی ، معلم نه مانند کارتون ها و نه مانند قصه های شب مامان ، نه می خندد و نه مهربان است ، خسته تر از آنست که گمان کنی امروز اول مهر است ، و خیلی خشک و جدی شروع به گفتن از سگ و گربه ای می کند که یکی از آب می پرد و دیگری لباس کموا را نیست می کند ، چهار صفحه .یک در میان .یکی با مداد سیاه یکی با مداد قرمز. تمیز. مرتب ، اینها مشق اول مهر تو هست ، که فردا قرار است بی رحمانه و بی توجه ،خودکار قرمز معلم به نشانه تائید زیرش بخورد. اول مهر هر سال در کلاس های خفه و تاریک و مملو از جمعیت تکرار شد، یکی نسل انقلاب خطابمان میکرد ودیگری نسل سوخته، فرقی هم نمی کرد هر کس با ادبیات خود بودنمان را توجیه می کرد و ما جز قانع شدن چاره دیگر نداشتیم ، سال های مدرسه و دانشگاه گذشته و امسال اولین مهر من هست که دیگر جایی در کلاس های مدرسه و دانشگاه ندارم ، اما عجیب است که بیشتر از سال های قبل امروز برایم سخت گذشت ، امروز اول مهربود ، خواستم با تکرار خاطراتم و دغدغه های کودکیم لحظاتی از دغدغه های امروزم بکاهم اما من عجیب متنفر شده ام از واژه مهر ورزی و خاطرات چیزی جز بی مهری ها را یاد آوری نمیکند، هم نسلان من مهرش را با جنگ آغاز کرده ، صدای زنگ آژیر خطر را بهتر از زنگ مدرسه به خاطر دارد ، شعر های کودکیش هم همان علی کوچولویی هست که باباش رفته جبهه ،امروزآغاز مهر بود و من هیچ از مهربانی حکومتم به یاد نمی آورم ،امروز تنها یک سوال مهر پرسیدند و من هزاران سوال از بی مهری هایشان داشتم ، امروز چقدر دلم می خواست به مدرسه بروم و اولین انشاء "تابستان خود را چگونه گذرانده اید" را با صدای بلند بخوانم ، امروز چقدر دلم می خواست سوال مهر را من از رئیس دولت (؟) می پرسیدم ، امروز چقدر دلم می خواست در دانشگاه بودم و اولین سوال همه اساتید را که سرسری می پرسند چه خبر ؟من جوابشان می دادم ،امروزسالروز تولد بغض متولد یک مهر بود و امسال شاید روز تولد تنفر او،امروز سالروز خنده هایمان بود اما کسی دیگر شاد نبود. پ.ن: این لینک تمام خاطراتمون رو زنده میکنه ،شاید تلخیه مهر امسال رو هم برای لحظاتی از یادمون ببره |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 18:32 فردا
ندا نترس ، ندا نترس ، ندا نترس اینجا هوا ابریست ، خیال باریدن ندارد که آرام شود ، از صبح رعد و برق و غرش های هراسناک بیشتر و بیشتر می شود ، اینجا تاریک تاریک شده است ، هوا دلگیر است و بیشتر هراسناک ، پرده رو میکشم ، در رو می بندم چراغ ها رو روشن میکنم تا هراس بیش از این در دلم جولان نده ، اما هنوز صدای غرش هر از گاهی من رو به خودم می آره ، اینجا چقدر سرد شده ، مگه هنوز تابستون نیست ، چرا من اینقدر می لرزم؟! ترس تمام وجودم رو گرفته ، ترس از اینکه فردا چه خواهد شد ؟ هنوز تفنگ در دستان دشمنان دوستیست ، هنوز فتوا بر کور کردن چشم فتنه می دهند ، هنوز قرار بر باور کردن نداهایمان نیست ... ندا بمون ، ندا بمون ، ندا بمون ندایم تو باید بمونی ، تو خوب می دانی که من در مقابل این ابزار اهریمنیه بنیان کن جز تو ندای دلم را ندارم ، ندایم تو باید بمونی ، بمون تا بهم ثابت کنی که اگرچه به زمین نشستی و اگر چه غرق در خون شدی اما هنوز تنها تویی که آرام نشدی ، هنوز آخرین تصویرم از تو همان چشمان باز و زل زده است که فریاد ماندن سر می دهد فردا فریاد ما ندای حق خواهد بود ، از تو وجدانی برای شنیدن و باور کردن نمی خواهم بلکه فقط می خواهم اینبار آنقدر وجدان داشته باشی که تفنگت را زمین بگذاری |+| نوشته شده توسط فاطمه.م در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 19:30 |




